در دل آتش

تنیظیمات

 

در دل آتش

نویسنده: آمنه اسکندرپور

نشر صاد

در دل آتش

ساعت حدود پنج بود که با زنگ ساعت چشم باز کردم. آبی به دست‌وصورتم زدم، نماز خواندم. هر دو آرام خوابیده بودند. پتو را رویشان مرتب کردم، میز صبحانه را هم آماده گذاشتم، خودم هم کمی خوردم و مرتب از خانه بیرون زدم. ساعت نزدیک شش بود که سرحال به ایستگاه آتش‌نشانی رسیدم. این شغل اصلی‌ام بود، هدفی که از بچگی دنبالش بودم. دوستم علی گفت:

«به‌به، مثل همیشه سرحال و قبراق»

_صبح به‌خیر، مریم خوبه؟

_عالی، اتفاقاً دیشب سراغت رو می‌گرفت.

من و علی و مریم از دوران دانشجویی باهم بودیم و جوّ صمیمی بینمان حاکم بود، وقتی هم که علی با او ازدواج کرد این رابطه بیشتر شکل گرفت. علی گفت:

«چه خبر از دو قلوها؟»

_عالی، شرتر از دیروز.

به خنده افتاد و گفت:

«از داداشی مثل تو بعید هم نیست!»

روی مبل افتادم و گفتم:

«دکتر چی گفت علی؟»

خندید و گفت:

«عجله داری عمو بشی!»

_راستش آره.

آهی کشید و گفت:

«نه انگار این بار هم خدا نخواست.»

ناراحت شدم ولی روحیه‌ام را نباختم و گفتم:

«اوّل جوونی هستید پس زر مفت نزن، تا وقتی اون بالا دستی نخواهد من و تو هویجیم.»

خندید و گفت:

_مرده‌شور این دل‌داری دادنت رو نبرد پسر.

_چرا مگه بد می‌گم. اصل مطلب درسته فقط تو بیانش مشکل داشتم.

بلندتر خندید. چند تا از همکارهای دیگر هم به ما پیوستند که زنگ به صدا در آمد و به‌سرعت اعزام شدیم. فرماندهٔ ایستگاه، آقای مولایی بود و من هم فرماندهی شیفت را به عهده داشتم. یک مورد گیرافتادن در خانه گزارش شده بود، گویا فرد حبس‌شده هم ناراحتی شدید قلبی داشت. با آمبولانس هم هماهنگ شد و در کمترین زمان، مورد را نجات داده و به بیمارستان انتقال دادیم، هنوز کاملاً مستقر نشده بودیم که خبر انفجار یک خانه بر اثر گازگرفتگی را گزارش دادند. مجهز، اعزام شدیم. واقعاً وحشتناک بود، آتش کم‌کم به خانه‌های کناری هم منتقل می‌شد، تا حدود ساعت سه بعدازظهر تلاش کردیم و آتش خاموش شد. تا پنج هم درگیر پاک‌سازی بودیم علی خسته گفت:

«پدرمون در اومد ولی ختم به‌خیر شد.»

_آره می‌تونیم برگردیم.

آقای مولایی دستور برگشت را داد و به ایستگاه اعزام شدیم. یک دوش آب گرم، کثیفی و خستگی را از تنمان برد. شیفتمان تا ساعت شش بود، چون علی ماشین نیاورده بود او را هم تا خانه رساندم. هرچه اصرار کرد داخل بیایم مخالفت کردم. از صبح گوشیم خاموش بود و از پسرها بی‌خبر مانده بودم. با کلید در را باز کردم. هر دو خانه بودند، این را از صدای موسیقی کیان و صدای بلند تلوزیون دایان فهمیدم. به محض دیدنم هر دو به استقبالم آمدند. کیان گفت:

«خسته نباشی داداش چند بار زنگ زدیم خاموش بودی.»

دایان گفت:

«مأموریت بودین؟ الان اخبار انفجار خونه رو اعلام کرد، تو موقعیت شما بود.»

_آره خدارو شکر تلفات جانی نداشت. خاموش هم شد. چه خبر پسرها؟ ناهار که خوردید؟

_آره داداش بشین برات چایی بیارم.

کیان سریع یک چای لیوانی ریخت، گفتم:

«عالی بود دستت درد نکنه.»

_به خدا می‌ری مأموریت، دلمون می‌ترکه، گوشیت رو هم که خاموش می‌کنی.

_ما با تجهیزات می‌ریم شماها غصه نخورید.

چیزی نگفت و رفت. صدای موسیقی را هم بست. دایان هم تلوزیون را خاموش کرد و گفت:

«تو استراحت کن خسته شدی.»

روشن کردم و گفتم:

«بازی پیروزی و استقلال، استراحت کجا بود بگذار ببینیم.»

با خنده نشست به تماشا و گفت:

«باخت رو شاختونه.»

خندیدم و گفتم:

«اینم مساوی می‌شه شک نکن این خط اینم نشان.»

تعویض لباس کردم، دایان محو دیدن فوتبال بود ولی کیان از اوّل علاقه‌ای نداشت. این اواخر زیاد در اتاقش وقت می‌گذراند و تلفنی حرف می‌زد. می‌دانستم سرش یک جایی گرم است. فقط دعا می‌کردم حماقت نکند، این دو برادرها، دوقلویی بودند که جانم برایشان می‌رفت. خودم بزرگشان کرده بودم، البته با کمک خاله‌سولمازی که عجب عطر مادرانگی می‌داد. برایشان شام ساده‌ای درست کردم. صدای فریاد گل... گل‌گفتن دایان بلند شد با خنده سری تکان دادم و در اتاق کیان را زدم و گفتم:

_بیام تو.

_بیا داداش.

داخل رفتم. خدارو شکر کردم که هنوز اتاقش مرتب بود، سریع گوشی را قطع کرد و روی میز کنارش گذاشت نشستم و گفتم:

«همه‌چیز خوبه؟ چه خبر از دانشگاه؟»

_عالیه داداش خدارو شکر.

_مشکلی که ندارید؟

_نه داداش چه مشکلی همه‌چیز هست.

_خدارو شکر.

نگاهش کردم، واقعاً یک مرد کامل شده بود، لبخندی زدم و گفتم:

«مرد شدی کیان!»

خندید و گفت:

«تازه الان دیدی؟»

نمی‌دانم چرا ولی احساس کردم حرفش تلخ بود، گفتم:

«نه، هر روز می‌بینم»

_خوبه... پس می‌بینی آخه فکر می‌کردم حواست نیست.»

دقیق شدم ته دلش، دلخور بود ولی چرا؟ دستش را گرفتم و گفتم:

«این روزها زیاد رفتی تو لاکت اون تو خبریه؟»

لبخندی زد و گفت:

«آهان پس اومدی ازم بازپرسی کنی؟»

_چته کیان چیزی شده از من دلخوری؟»

انگار با خودش کلنجار می‌رفت سری تکون داد و گفت:

«نه... نه چه دلخوری»

بلند شدم. آرام به شانه‌اش زدم و به‌سمت خروجی رفتم. ولی قبل از اینکه بیرون برم گفتم:

«عکسش رو سه روز پیش لای کتابت دیدم. دختر زیبایی به نظر می‌آد. اون‌قدر بزرگ شدی که نخوام بهت چیزی رو مشق کنم فقط حواست رو جمع کن.»

جا خورد ولی با شرم سرش را پایین انداخت. لبخندی زدم و از اتاق بیرون رفتم و گفتم:

«دیدی مساوی‌شدن، بیخود دلت رو صابون زدی. من دارم می‌رم یه چرتی بزنم دایان، چهار ساعت دیگه باید برگردم سر کار»

_چرا تو که تازه برگشتی؟

_شیفت‌ها تغییر کرده، دم عیده باید آماده باشیم.

_شام صدات بزنم؟

_ده بلند می‌شم یه چیز می‌خورم.

در را بستم و روی تخت افتادم. حرفای کیان نیش‌دار بود. خیلی دوست داشتم بفهمم چه چیزی را از من به دل گرفته. من که با تمام مشغله‌هایم باز برایشان وقت می‌گذاشتم. فکرم به حدی مشغول شده بود که نفهمیدم کی ساعت ده شد و من همچنان خیره به سقفم.

***

_تو چته پسر می‌خوای سرت رو به باد بدی، حواست کجاست!

به صورت علی که ترسیده بود نگاه کردم، طناب را دور کمرم محکم کردم و گفتم:

«من زودتر می‌رم، تو همین جا بمون.»

داخل چاه خیلی عمیق بود، بعد از بیست دقیقه تلاش، توانستم طناب رو دور کسی که پرت شده بود محکم کنم و بالا بیاورم. سر جنازه روی شانه‌ام بود. یک پسر نوزده‌بیست ساله، صدای شیون پدر و مادرش شنیده می‌شد. دیر فهمیده بودند که پسرشان پرت شده وگرنه شاید می‌شد زنده خارجش کرد. به محض بیرون کشیدن خواستند به آغوش بگیرنش که مأمورها مانع شدند و علائم حیاتش را چک کردند. متأسفانه مرده بود. علی کمک کرد تا طناب را از دورم باز کنم. آب بوی لجن می‌داد. از خودم حالم به هم می‌خورد، دیدن آن پسر هم که هم‌سن و سال دو قلوها بود اعصابم را تحریک می‌کرد، همراه علی زودتر به ایستگاه رفتیم، نیم‌نگاهی به من انداخت و گفت:

«تو امروز حواست پی کار نبود چیزی شده؟»

خندیدم و گفتم:

«نه بابا چی باید بشه.»

_زر نزن تو فکرت مشغوله!

_گیر دادی به من‌ها! امشب سال تحویله شیفت که نیستیم.

_ما نه، مطمئنی نمی‌خوای به من حرفی بزنی؟

خندیدم و گفتم:

«همچین می‌گی مطمئنی خودم هم شک کردم شاید اتفاقی افتاده باشه.»

رسیدیم، سریع از ماشین پیاده شدم و گفتم:

«من یه دوش می‌گیرم و می‌رم خونه.»

_باشه.

گفت:

«بابور؟»

با شنیدن اسمم به‌سمتش برگشتم، لبخندی زد و گفت:

«عیدت مبارک.»

خندیدم و گفتم:

«دیوونه!»

لبش به خنده باز شد. سریع دوش گرفتم و به‌سمت خانه رفتم. قبلاً همه‌چیز را آماده کرده بودم، با رسیدنم به‌سرعت سر سفرهٔ هفت‌سین نشستیم. دایان با خنده گفت:

«دیر می‌کردی کلّ سالت باید تو خیابون‌ها طی می‌شد خان‌داداش»

خندیدم و گفتم:

«اون قرآن رو بده بهم کیان.»

قرآن را داد، آرام باز کردم. سورهٔ یاسین آمد. خواندم، بوسیدم و به دست پسرها دادم. هر دو بوسیدن. گفتم:

دعا می‌کنم تو این سال پیش رو خدا به تنتون سلامت، به راهتون سعادت، به زندگیتون برکت، به لبتون طراوت، به وجودتون سخاوت و به وجدانتون عظمت بده. هر دو آمین گفتند و ادامه دادم:

_تمام مریض‌ها شفا پیدا کنند، هیچ حادثه‌ای پیش نیاد و آقامون ظهور کنه.

_الهی آمین.

دست هم را گرفتیم و همان لحظه توپ ترکید، بغلشان کردم و تبریک گفتم و به هر کدومشان عیدی دادم، کیان سریع داخل اتاق رفت. رو به‌سمت دایان کردم و گفتم:

«تو دختره رو می‌شناسی، مال دانشگاه شماست؟»

جا خورد ولی سرش را پایین انداخت و گفت:

«از من نپرس بابور! من دخالت نمی‌کنم.»

فهمیدم کیان ازش خواسته حرفی نزنه سری تکون دادم و گفتم:

_باشه هرطور تو بخوای! برو به کیان هم بگو لباس بپوشه شام می‌ریم بیرون.

با اشتیاق بلند شد و گفت:

_تو معرکه‌ای داداش الان صداش می‌زنم.

ده دقیقه بعد هر دو بیرون آمدن، کیان گفت:

_چیزه... داداش می‌شه ما نیایم.

مکثی کردم و گفتم:

«جایی قرار دارید؟»

_آخه... راستش.

گفتم:

«سوئیچ رو بردارید و برید بیرون شب زود برگردید»

هر دو با اشتیاق لباس پوشیدند، جوون‌تر بودند و دوست داشتم خوش بگذرانند، بعد از رفتنشان نگاهی به سکوت خانه انداختم. آرام همه‌جا را مرتب کردم. لباس پوشیده و روی کاغذ نوشتم:

_من می‌رم سر کار مراقب باشید شب به‌خیر.

آهسته به‌سمت خیابان راه افتادم، تاکسی گرفتم، به پایگاه رفتم، به بچه‌ها تبریک گفتم. مهران یکی از پسرها، تازه ازدواج کرده و خانومش خانه تنها بود، گفتم به جای او می‌مانم. او هم با اشتیاق پذیرفت. با بچه‌ها نشستیم فوتبال‌دستی بازی کردیم. آن شب دو بار هم اعزام شدیم برای خاموش‌کردن آتش‌های کوچیکی که جوان‌ها در سطح شهر برای ابراز شادی‌شان روشن کرده بودند. ساعت یازده‌ونیم به دایان پیام دادم و گفتن که رسیدند، وقتی خیالم راحت شد مشغول شدیم.

***

مریم آخرین ظرف میوه را هم روی میز گذاشت و گفت:

کیان‌جان تو چرا لج‌بازی می‌کنی، مستقل‌شدن الان برای شماها زوده.

خب چرا آبجی‌مریم، مگه من حرف بدی می‌زنم که داداش بابور عصبانی می‌شه، من می‌گم رفتم تو بیست‌ویک سال، دو ماه دیگه لیسانسمون رو می‌گیریم. تو درس هم که خودش شاهده کوتاهی نکردیم می‌خواهیم مستقل باشیم.

_آفرین به شما ولی تنها زندگی‌کردن...

در سکوت نشسته و خون خونم را می‌خورد، علی گفت:

«آخه پسرها شما هنوز سنّی ندارید که به فکر همچین چیزهایی هستید.»

_داداش علی، بیست‌ویک سال همچین کم هم نیست.

سکوتم را شکستم و گفتم:

«شماها یک روز نمی‌تونید تنهایی از پس خودتون بر بیاید. تابه‌حال یه غذا درست کردید، یه خونه رو جابه‌جا کردید، تابه‌حال یه رختتون رو شستید، یه بلوزتون رو اتو کردید، تابه‌حال کدومتون دو تا نون خریده، من نمی‌گم مستقل نشید حرف من اینه بعد از درستون یه شغل مناسب پیدا می‌کنید وکم‌کم یاد می‌گیرید که مستقل باشید. این‌طوری یهویی...

این بار دایان گفت:

_داداش ببخشید ولی چهار تا رخت شستن و غذا درست‌کردن و خریدکردن، هنر نیست. نمک کور نیستیم. ولی اگر نمی‌کردی هم نمی‌مردیم. خودمون از پسش بر می‌اومدیم. خسته شدیم این‌قدر بهت جواب پس دادیم. انگار راستی‌راستی باورت شده بابای ما هستی. ما از زیر ذره‌بین‌بودن خسته شدیم.

خستگی تمام آن سال‌ها آوار شد روی سرم. پس درد آن‌ها مستقل‌شدن نبود. دردشان من بودم. علی چشمانش را بست و تکیه داد. مریم هم گوشهٔ لبش را گاز گرفت. نمی‌دانم آن همه آرامش را از کجا گیر آورده بودم، روی صندلی جابه‌جا شدم و گفتم:

_باشه... باشه می‌گذارم مستقل بشید فقط به یک شرط.

هر دو گوش دادند ادامه دادم:

این خونه سهم ارث ماست، شماها تو خونه می‌مونید. من می‌خواستم از اوّل همین کارو کنم. نزدیک ایستگاه یه خونه می‌گیرم تا رفت‌وآمد برام آسان بشه.

خواستند مخالفت کنند که دستانم را بالا بردم و گفتم:

«شما دو تا با هم اینجا می‌مونید مشکلی که ندارید.»

_بابور نمی‌خواهیم ناراحتت کنیم، لزومی نداره از خونه بری.

_من ناراحت نشدم، من می‌خواستم این تصمیم رو عملی کنم ولی الان زودتر این اتفاق افتاد.

با سر تأیید کردند، از جیبم کلیدی را هم به دستشان دادم و گفتم:

اینم حجرهٔ اصلی فرش‌فروشی برای شما.

_ولی؟

_گوش کنید، الان مسئولیت یه خونه و یه حجرهٔ بزرگ دستتونه. نه باید به من حساب پس بدید نه چیزی، فردا به وکیل می‌گم، هم اونا رو واگذار کنه بهتون، هم دسته‌چک دو امضا بگیره. حواستون رو جمع کنید.

_بابور؟

نگاهش کردم و گفتم:

_جان بابور؟

از دستمون که ناراحت...

میان حرفش پریدم و گفتم:

نه نشدم، داداشام بزرگ شدند. چرا باید ناراحت باشم. بهم ثابت کنید که اشتباه می‌کردم که مستقل‌شدنتون زوده،‌ بهم ثابت کنید که شیرمردی شدید.

کیان سکوت را شکست و گفت:

«من می‌خوام اموال تقسیم بشه.»

دایان با اخم نگاهش کرد ولی کیان ادامه داد:

«این‌طوری هرکی تکلیفش روشنه.»

درونم چیزی فرو ریخت، برادرهایی که با جانم بزرگشان کرده بودم فکر می‌کردند من قصد بالا کشیدن سهمشان را دارم. آن هم من که تمام زندگی‌ام را صرفشان کرده بودم. به‌سختی خودم را کنترل کردم و گفتم:

«سه تا حجرهٔ فرش‌فروشی از بابا موند، که من دو تای بزرگش رو قبلاً به نام تو و دایان کردم. اون خونه هم قبلاً به‌طور مساوی به نامتون زده شده. می‌مونه یک حجرهٔ کوچیک که اگر بخواهید اون رو هم فردا تکلیفش رو مشخص می‌کنیم.»

هر دو شرمنده سکوت کردند. بلند شدم شانه‌شان را بوسیدم و گفتم:

«پسرها شما سرمایهٔ من هستید... اینم ماشین. خودتون برید خونه. من امشب شیفتم. تو راه مراقب باشید.»

بلند شدم و همان‌طور که از مریم تشکر می‌کردم کفش‌هایم را پوشیدم و بیرون رفتم. علی گفت:

«تو که امشب شیفت نیستی.»

_چرا هستم شب به‌خیر. علی ممنون بابت پذیرایی، می‌بینمت.

بازویم را گرفت و همراهم آمد و گفت:

می‌ری ایستگاه؟

_آره.

منم باهات می‌آم تو الان اعصابت داغونه.

_نه اتفاقاً آرومم، تو هم نگران نباش، مگه چی شده داداشام مرد شدند این کجاش بده!

_بابور؟

لبخندی زدم و گفتم:

برو تو ممنون علی فعلاً.

سریع راه افتادم، بچه‌ها با دیدنم تعجب کردن. جای یکی از آن‌ها را با خودم عوض کردم. ساعت بیکاری‌مان بود. دور هم نشستیم و چای خوردیم. مهران گفت:

«امشب خونهٔ علی دعوت بودی چی شد سر از اینجا درآوردی؟»

خندیدم و گفتم:

«غذای علی سنگین بود گفتم بیام ورجه‌وورجه کنم چربیم آب شه!»

همه به خنده افتادن. سعید گفت:

«بلند شید یه مزاحمت حیوانی گزارش داده شده چند نفر باید بریم اون سمت.»

آماده شدیم و راه افتادیم. محل شلوغ بود گویا دو تا مار از باغ پشتی راه پیدا کرده و وارد خانه شده بودند. سریع اهالی منزل را از صحنه دور کردیم و دست‌به‌کار شدیم. گیر انداختن آن مارها کار واقعاً زمان‌بری بود، مخصوصاً وقتی لابه‌لای لوازم خانه خودش را پنهان می‌کرد. بالاخره بعد از دو ساعت تلاش هر دو را گیر انداختیم. در راه برگشت بودیم که یک تصادف گزارش داده شد که منجر به انفجار گاز دست‌ساز ماشین شده بود. وقتی رسیدیم ایستگاه ساعت نزدیک پنج صبح می‌شد. دوش گرفتم و نماز خواندم، بعد هم به جای اینکه به خانه بروم در استراحتگاه و روی تخت ولو شدم و به‌سرعت خواب چشمانم را برد. ساعت نه بود که چشم باز کردم. بچه‌ها از اینکه همان جا خوابم برده بود کلّی سربه‌سرم گذاشتند. نگاهی به گوشیم انداختم. هیچ‌کدام از دوقلوها زنگ نزده بودند. علی گفت:

«نمی‌ری خونه؟»

«نه دیگه می‌مونم شب می‌رم.»

حرفی نزد تا شب. چند تا مأموریت جزئی داشتیم، ساعت یازده شد که علی من را رساند. نمی‌دانم چرا پاهایم راه نمی‌رفت. آن‌ها من را نمی‌خواستند و این را به راحت‌ترین شکل ممکن بیان کرده بودند. با کلید در را باز کردم و داخل رفتم. هر دو سریع به استقبالم آمدند و خسته‌نباشید گفتند. دایان برایم لیوان چای را پر کرد و آورد. با تشکر گرفتم. وضعیت خانه افتضاح بود. آرام خوردم و گفتم:

«ممنون عالیه.»

_حسابی خسته شدی مگه نه داداش؟

لبخندی زدم و گفتم:

«کار همینه دیگه خستگی نمی‌شناسه که.»

کیان گفت:

«امروز وکیل کارها رو انجام داد.»

با سر تأیید کردم و گفتم:

«موفق باشید من حسابی خسته‌ام پسرها شبتون به‌خیر.»

به‌سمت اتاق رفتم. روز بعد جمعه بود و می‌توانستم با خیال راحت کارهایم را انجام دهم. صبح با صداهای ریزی چشم باز کردم، نزدیک شش صبح می‌شد. پسرها هر دو آماده شده بودند گفتم:

«صبح به‌خیر سحرخیز شدید.»

کیان گفت:

«صبح به‌خیر داداش برات رو برگه نوشته بودیم داریم می‌ریم کوه.»

لبخندی زدم و گفتم:

«مراقب باشید خوش بگذره»

هر دو با نشاط رفتند، انتظار داشتم حداقل یک بار به من هم تعارف کنند. نمی‌دانم چی به سرشان آمده بود. نگاهی به وضعیت آشفتهٔ خانه انداختم و دست‌به‌کار شدم. همه‌جا را مرتب کردم. روی برگه نوشتم:

«غذای آماده تو فریزر هست یه مدت آشپزی نکنید.»

ساک بزرگم را برداشتم و تمام لوازمم را جمع کردم. حتّی یک قلم را نگذاشتم. تختم را هم جمع کردم و گذاشتم داخل انبار و به جای آن، میز مطالعهٔ بزرگی که در انبار بود را آوردم داخل اتاق. تمام کتاب‌های داخل خانه را هم مرتب چیدم، و عکس دایان و کیان رو هم روی میز جا دادم. با جاقلمی و برگه‌ها شده بود یک اتاق مطالعهٔ کامل. پسرها همیشه دوست داشتند یک اتاق مطالعه داشته باشند، ولی چون خانه فقط سه اتاق داشت این امر اتفاق نمی‌افتاد. خواستم سوئیچ ماشین را بردارم که دلم نیامد، آویزان کردم کنار آینه و در یک برگه زیرش نوشتم:

«فعلاً دستتون باشه تا بعد.»

برای بار آخر نگاهی به اتاق‌ها انداختم. دل‌کندن از آن‌ها سخت بود، ولی نمی‌توانستم مانع شوم، اگر می‌خواستند پرواز کنند من نباید بال‌هایشان را می‌بستم. آخرین شهریهٔ دانشگاهشان را هم روی میز هر کدومشان گذاشتم و از خانه بیرون زدم. فکر اینکه قراره کجا بمانم را نکرده بودم به همین خاطر تاکسی گرفتم و در یک هتل کوچیک نزدیک ایستگاه مستقر شدم.

زنگ گوشی هشیارم کرد نگاهی به ساعت انداختم ده شب می‌شد. کیان بود گوشی را برداشتم و با صدای خواب‌آلود گفتم:

«الو کیان؟»

«کجایی داداش؟»

_چطور اتفاقی افتاده؟

_چرا لوازمت نیست. اون‌ها چیه نوشتی؟

_گفتم که، خونه گرفتم. فردا دانشگاه خواب نمونید.

_بابور؟

_جان بابور؟

از ما دلخوری مگه نه؟

خندیدم و گفتم:

«دیوونه‌های خوش‌تیپ من، زده‌به‌سرتون. فقط مراقب باشید، هروقت هم به کمکم نیاز داشتید بهم خبر بدید، اگر هم گوشیم خاموش بود زنگ بزنید پایگاه، شماره رو که دارید اون‌ها بهم خبر می‌دن.»

_الان کجایی داداش؟

_الان خونهٔ یکی از دوستام هستم. دور هم جمع هستیم، جاتون خالی، فردا خونه ردیفه، امشب تولدش بود دعوت بودیم.

_باشه... باشه.

_دایان خوبه؟

_آره.

شبتون به‌خیر پسرها.

شب به‌خیر داداش بابور.

لبخندی زدم و گوشی را قطع کردم و از پنجره به بیرون خیره شدم. شنیدن صدای آن دو به من قوت شروع صبح را می‌داد.

***

صدای خاله‌سولماز در گوشی پیچید:

«یعنی چی بابور تو زده به سرت؟»

_خاله‌جان آروم‌تر، گوشام پاره شد خب چیکار کنم، می‌خواستن مستقل بشن نمی‌تونستم که پاهاشون رو زنجیر کنم. اصلاً کی به شما خبر داد؟

_پسر مگه دیوونه شدی، چرا حقیقت رو بهشون نگفتی. اون‌ها هنوز بچه‌اند. یکی گوششون رو پر کرده.

_خاله‌جان اون‌ها بیست‌ویک سالشونه وقتی خواستند مستقل باشن من کی باشم، شما بگید ببینم سولمازبانو کی بهتون خبر داد نکنه مریم و علی دهن‌لقی کردند؟

_نه‌خیر دیدم گوشیت خاموشه زنگ زدم کیان سراغت رو ازشون گرفتم گفتند که یک ماهی می‌شه از هم جدا زندگی می‌کنید، منم زنگ زدم خبرها رو از مریم گرفتم.

_دیدین گفتم همه‌چی زیر سر اون دو تا ستون پنجمیه.

آروم‌تر شد و گفت:

«بابور، خاله به فدات زود برمی‌گردم پیشت و از تنهایی درت می‌آرم.»

_شما نگران نباشید خاله، راستی آب و هوای فرانسه خوبه؟

_حرف و برنگردون پسر این عمل من هم شد دردسر.

_این چه حرفیه، راستی این سرایداری که برای خونه آوردید کارش خیلی خوبه، همه‌چیز رو مرتب نگه می‌داره.

_می‌دونم، خونه که نگرفتی هنوز، برو خونهٔ من دردت به جونم برو تنها نمون.

_من خونه گرفتم نزدیک پایگاه، راحت راحت هم هستم، شما فقط به فکر سلامتی خودت باش.

آهی کشید و گفت:

«چی بگم که می‌دونم پشت خنده‌ات چیه!»

_سخت نگیر سولمازبانو من عالی‌ام.

_مادر کاری نداری؟

_نه خیالتون راحت.

_راحت نیست بابور می‌شناسمت از دوری اون‌ها چی می‌کشی.

خندیدم و گفتم:

«سخت نگیرید خاله‌سولماز پسر کوچولوهام بزرگ شدند.»

آهی کشید و گفت:

«آره بزرگ شدند ولی نفهمیدن که چطور بزرگ شدند؟»

سکوت کرد و گفت:

«خداحافظ پسر مراقب خودت باش.»

گوشی را قطع کردم و نگاهی در آینه به خودم انداختم. راست می‌گفت نفهمیدن که چطور بزرگ شدند و هیچ‌وقت هم قرار نیست که بفهمند. صدای آقای مولایی من را به خودم آورد:

_بابور تو فکری! چیزی شده؟

لبخندی زدم و گفتم:

«نه... خدارو شکر همه‌چیز خوبه»

خوب خدارو شکر بچه‌ها می‌گفتند نزدیک پایگاه خونه گرفتی درسته؟»

_بله دو خیابون پایین‌تر از اینجاست.

_با برادرت‌ها دیگه؟

لبخندی زدم و گفتم:

«نه داداش‌ها مستقل شدند، مرد شدند دیگه.»

خندید و گفت:

«مردشون کردی پسر زیر دستت بزرگ شدند.»

_شما لطف دارید.

_نگران شدم، گفتم اگر مشکلی هست بهم بگی، آخه شیفت کاریت رو هم بیشتر کردی از علی هم پرسیدم جواب درستی نداد.

خندیدم و گفتم:

«من کلاً حوصلهٔ تنهایی رو ندارم آقای مولایی. اینجا بهم آرامش می‌ده.»

زد به شانه‌ام و گفت:

«گل سرسبد بچه‌های پایگاهی، خواستم اینو بدونی.»

تشکر کردم بعد از رفتنش کنار علی جا گرفتم. داشت چایی می‌خورد با دیدنش خندیدم و گفتم:

«خاله‌سولماز پوست از سرت کند مگه نه؟ حتماً مریم دهن‌لقی کرده بود و همه‌چیز رو گفت. درسته؟»

«اوّل کیان لو داده بود، تقصیر رو گردن عیال من ننداز.»

با حرص نگاهش کردم که به خنده افتاد. فنجان چای را از دستش گرفتم. همان‌طور که می‌خوردم گفتم:

«خدارو شکر انگار امروز خبری نیست.»

هنوز حرفم تمام نشده بود که زنگ به صدا درآمد و همه به‌سرعت راهی شدیم. یک آتش‌سوزی در یک خانهٔ قدیمی بود، متأسفانه کسی خبر نداشت داخل خانه کسی هست یا نه، به‌سرعت دست‌به‌کار شدیم، من و علی داخل رفتیم. آتش از هر سمتی زبانه می‌کشید. همه‌جا را از نظر گذراندیم. خوشبختانه در خانه کسی نبود. بیرون آمدیم و آتش را خاموش کردیم. دوساعتی زمان برد. دو ساعت هم پاک‌سازی لایهٔ زیرین طول کشید تا آتش دوباره زبانه نکشد. حدود ده شب بود که خسته برگشتم، دو هفته‌ای می‌شد که یک خانهٔ سی متری کوچک نزدیک پایگاه رهن کرده بودم. نه اینکه پول خریدش را نداشته باشم، خدارو شکر به لطف کمک‌های خاله و همسرش عموجعفر خدابیامرز و تلاش خودم توانسته بودم زندگی‌ام را به رفاه نسبی برسانم، ماشین کنار در بود، تصور دیدن پسرها لبخندی به لبم آورد. سریع کلید را در قفل چرخوندم. پسرها با دیدنم بلند شدند. هر دو آرام سلام کردند، انگار منتظر بودند ببینند عکس‌العمل من چیست. با اشتیاق دستم را برایشان باز کردم هر دو لبخندی زدند. و به‌سمتم دویدند و در آغوشم فرو رفتند. دو هفته‌ای می‌شد که ندیده بودنم. ولی من هر روز از دور تماشایشان می‌کردم. کیان لاغرتر شده و در لحظهٔ اوّل فهمیدم لباس هیچ‌کدامشان اتو ندارد. از هم جدا شدیم و گفتم:

«چطور اومدین داخل؟»

کیان گفت:

«عادتت‌رو می‌دونیم. همیشه کلید زاپاس رو می‌گذاری زیر گلدون پشت در تا اگر یادمون رفت برداریم، گفتیم شاید هنوز یادت نرفته.»

خندیدم و گفتم:

«من هیچ‌وقت یادم نمی‌ره، زیاد که معطل نشدید.»

«انگار ساعت کارت تغییر کرده؟»

_آره یه‌کم بیشترش کردم.

_به اندازهٔ کافی زیاد نبود که بیشترش هم کردی؟

این را دایان گفت. خندیدم موهایش را بر هم زدم و گفتم:

_از بی‌کاری بهتره... خب چه خبر؟

_درس و کار و زندگی.

شنیدن این حرف از دهنشان لبخند عمیقی روی لبم آورد و گفتم:

_سخت که نیست؟

کیان سرش را پایین انداخت و گفت:

«بابور چرا سراغی ازمون نمی‌گیری این‌قدر ازمون سیر بودی؟

دستشان را گرفتم و گفتم:

«چرا مزخرف می‌گید من کی از شما سیر بودم که این بار باشم زر نزنید!»

_یک ماه گذشت.

_شماها خودتون خواستید مستقل باشید من فقط خواستهٔ شما رو عملی کردم.

_ما نمی‌خواستیم تو ازمون ببری، ولی انگار تو می‌خواستی.

_دایان مزخرف نگو من کی از شما بریدم.

چشمانش به نم نشست و گفت:

«پس چرا نیومدی به خونه سر بزنی؟»

_فقط خواستم یه‌کم تنهایی رو پاتون بایستید، این زمان براتون لازم بود.

_نه، انکار نکن ازمون خسته شده بودی، این خونهٔ کوچیک رو ترجیح دادی.

باورم نمی‌شد هر دو داشتند اشک می‌ریختند، سرشان را گرفتم نزدیک آوردم و گفتم:

«هفتهٔ اوّل هر روز بیست دقیقه دیر سر کلاس‌هاتون حاضر شدید. هفتهٔ دوم کم‌کم خرید کردید اونم دست‌وپا شکسته، هفتهٔ سوم خواستید لباس‌هاتون رو بشویید بلد نبودید، ماشین خراب شد تعمیرکار آوردید. هر شبی که می‌رفتید بیرون یازده‌ونیم بر می‌گشتید و هفتهٔ چهارم بالاخره ماشین درست شد. کیان نرفت دانشگاه و به کار حجره‌ها رسید. دایان هم به جاش کلاس‌ها رو گذروند و جزوه برداشت. امروز صبح هم ده دقیقه دیر رسیدید دانشگاه.»

هر دو جا خوردند. لبخندی زدم و گفتم:

«من شماها رو به هیچ چیز تو دنیا ترجیح نمی‌دم داداش‌های دیوونهٔ خودم.»

هر دو به سینه‌ام پناه بردند و اشکشان چکید. گونه‌هایشان را بوسیدم و گفتم:

«خب حالا بگید ببینم مستقل‌شدن چطور پیش می‌ره؟»

دایان لبخندی زد و گفت:

«افتضاح!»

به خنده افتادم. کیان گفت:

«نبودنت تو خونه خیلی بده داداش بچگی کردیم برگرد.»

_نه دیگه بهتره حالا که اومدین تا تهش برید نشان بدید مردید، جا نزنید.

کیان گفت:

«ما اون شب دلت رو شکستیم ولی بدون تمام حرفامون مزخرف بود. خواستیم ازمون سرد بشی تا بچسبی به زندگیت. تو به‌خاطر ما نه زن گرفتی و نه زندگی کردی. فقط کار... کار... کار خواستیم به خودت بیای.»

گفتم:

«چرا همچین فکری کردید، من به‌خاطر شما دارم زندگی می‌کنم مگه جز هم کیو داریم.»

_مارو ببخش بابور... ببخش. داستان ارث‌ومیراث همه نقشه بود. به قرآن می‌خواستیم با ما سر جنگ بیفتی و ازمون دلخور بشی. نمی‌دونستیم تو پاک‌تر از این‌ها هستی که اسیر این بازی کثیف ما شی.

_چرت نگو پسر، من مگه چقدر سن دارم که فکر کردید به‌خاطر شما زن نگرفتم. فقط سی و یک سالمه. بعدشم من حوصلهٔ متأهلی رو ندارم. اصل مطلب اینه. بودن با شما برای من سعادته، درضمن خبر دارم نقشه کشیدید. همون دو روز اوّل فهمیدم. وقتی تو پارک داشتید از نقشه‌تون می‌گفتید شنیدم. آخه من هم پشت درخت بودم. قصد داشتم بیام جلو ولی وقتی حرفاتون رو شنیدم دور ایستادم و فهمیدم داداشام مرد شدند و از خود گذشته.

_تو کلّ زندگیت رو برای ما شستی و روفتی و پختی به‌خدا شرمنده‌ایم.

_مزخرف نگید من وظیفه‌ام رو انجام دادم.

_بابور برگرد به خونه‌ات اون حجره‌ها رو پس می‌دیم ما چیزی...

_بس کنید اون‌ها مال شماست. بعدشم دیر یا زود این اتفاق می‌افتاد یاد بگیرید رو پای خودتون بایستید. می‌آم زودبه‌زود بهتون سر می‌زنم، در ضمن حواسم هم بهتون هست دیدید که.

هر دو به خنده افتادند بلند شدم و گفتم:

«فردا جمعه است. بلند شید شام بریم بیرون و یه‌کم دور بزنیم.»

با اشتیاق بلند شدند. به یک رستوران رفتیم و شام مفصلی خوردیم. من رانندگی می‌کردم. شب هرچه اصرار کردم نگذاشتند بروم، حیاط و داخل واقعاً افتضاح بود با دیدن وضعیت هر دو خجالت‌زده گفتند:

«خدا شاهده سعی می‌کنیم ولی نمی‌شه.»

به خنده افتادم. همه‌جا به‌شدت نامرتب بود. تا ساعت یک حرف زدیم، بعد هم رفتند تا بخوابند. نکتهٔ جالب هم این بود که اتاق من را مثل قبل کرده بودند. تخت و میز هم سر جایش بود. لبخندی به لبم نشست. وقتی مطمئن شدم خواب هستند دست‌به‌کار شدم و همه‌جا را زیرورو مرتب کردم. نگاهی به ساعت انداختم نزدیک یک شده بود. هر دو در آشپزخانه سر چیزی کلنجار می‌رفتند. آبی به دست و صورتم زدم و به چهارچوب تکیه دادم. کیان همون‌طور که سرش در قابلمه بود گفت:

«ابله تو گفتی نمکش کمه این که شور شد.»

_خب اون موقع بی‌نمک بود.

_ربش رو چی می‌گی این کمه رنگ نداره.

_بگذار الان دو قاشق بریزم.

_این که آماده است الان می‌خوای بریزی؟

به خنده افتادم هر دو برگشتن و با دیدنم لبخندی زدن. گفتم:

«چیکار می‌کنید؟»

_داداش چیکار کردی با خونه، خودمون انجام می‌دادیم باز که زحمت ما افتاد گردن تو.

_مفت نگو کیان اون چیه؟

_قیمه... البته بود من که نمی‌خورم.

تنظیمات
اندازه فونت
16
فاصله بین خطوط
36
ایران سنس
وزیر
نازنین