ارمایل خنجر بر سنگ صاف و گرد میساید و با خویش میژکد. پشت سرش دیگها و آبکشها و آبگردانها روی هم تلنبار شده و کفگیرها و ملاقهها به دیوار آویزانند.
ارمایل: بوی خون گرفتهای، ارمایل! دستهای تو بوی خون گرفته. چشمهای تو بوی خون گرفته. دهان تو بوی خون گرفته. حتی خواب تو بوی خون گرفته.
ارمایل خنجر را بالا میآورد و هوا را قاچ قاچ میکند.
ارمایل: گاهی از خودم میترسم. دلم برای ارمایل پیشین تنگ میشود. همان ارمایلی که دل نداشت حتی یک گنجشک را بیجان کند.
ارمایل خنجر را میگذارد روی شاهرگ دستش.
ارمایل: کاش میتوانستم همین جا و همین دم پایانش دهم، کاش!
ارمایل خنجر را پرت میکند روی زمین.
ارمایل: نه. نباید گرمایل را تنها بگذارم. راهی است که باید برویم.
ارمایل برمیخیزد و خنجر را برمیدارد.
ارمایل: دوزخِ خودساخته.
ارمایل تیزی لبهٔ خنجر را با دل انگشت میآزماید.
ارمایل: راه رفتن با پای برهنه بر لبهٔ شمشیر است.
گرمایل شادمان وارد میشود. دستمالی سفید در دست دارد.
گرمایل: مژده! مژده! مژده بده، برادر!
ارمایل: گمان نمیکردم روزی تو را شادمان ببینم.
گرمایل: سرزنشم مکن برادر! با شهبانو دیدار کردم.
ارمایل: ارنواز؟
گرمایل: شهرناز.
ارمایل: چه کار هولانگیزی کردی! نترسیدی گمان بد برند؟
گرمایل: سر سوزنی مایل نیستم آبروی شهرناز ریخته شود. پنهانی او را دیدم. دور از چشم بیگانگان. شاکی بود.
ارمایل: کی شاکی نیست در این سرزمین؟
گرمایل: شهرناز از ارنواز شاکی بود. میگفت ارنواز سوگلی ضحاک شده است.
ارمایل: ای وای! ای وای!
گرمایل: ضحاک چنان آن دو را افسون کرده که حتی به یاد ندارند دختران جمشیدند.
ارمایل: چرا چنین کردی؟
گرمایل: تو چرا آنهمه پای میفشردی بر دیدار ضحاک؟ نکند عاشق آن دیو سهسر و ششچشم شدهای و من نمیدانم؟
ارمایل: گمان میکنی یک دختر افسونشده به کارمان بیاید؟
گرمایل: شاید... نمیدانم. (مکث) یعنی نتوانستم بیشتر بسنجم که...
ارمایل: نتوانستی؟
گرمایل: جشن بود. دختران و پسرانی دیدم نوخاسته که به کاخ ضحاک میرفتند. همه افسونشده. گفتم کیستند. شهرناز گفت مهمانان ضیافت ضحاکاند که باید پیش چشمان او به هم درآمیزند.
ارمایل: بس کن. بس کن. نمیخواهم بشنوم.
ارمایل به دستمال اشاره میکند.
ارمایل: از شهرناز گرفتی؟
گرمایل دستمال را باز میکند. دستمالی سفید با نقش گل سرخ.
گرمایل: این را دختری به من داد که پی برادرش میگشت. دختری پردل و پرزبان. نشانی گفت. خواهر همان جوانک ترسو بود که دل نداشت شبی دور از خانه بماند. آن دختر میگفت دلش گواهی میدهد که برادرش را باید اینجا بجوید.
ارمایل: حکایت این دستمال چیست؟
گرمایل دستمال را بالا میگیرد.
گرمایل: این دستمال نشان عشق دخترخالهٔ اوست. دخترک آری گفت و...
ارمایل به گوشهای میرود و سر بر زانو میگذارد. گرمایل هم دستمال را بر صورت خویش میگذارد و هایهای میگرید.
گرمایل: (با هق هق) یادت هست چهقدر... چهقدر مادرش... مادرش را صدا میزد؟
ارمایل دست بر شانه گرمایل میگذارد.
ارمایل: من و تو هم مارهایی داریم بر شانه.
گرمایل به شانههای خویش دست میکشد.
ارمایل: مارهایی نادیدنی. مارهایی که رؤیاها را میبلعند. آرزوها را میبلعند. امیدها را...
گرمایل: ولی مغز کسی را نمیبلعند.
ارمایل: میبلعند. مغز مگر چیست؟ همین رؤیاها و آرزوها و امیدها...
گرمایل زانو میزند و به گریه میافتد.
گرمایل: خدایا نه!
چوبدار میآید. دو روزبان پشت سرش جوانی چشم و دهان بسته را با سر و روی خونین میآورند. با اشاره چوبدار، دو روزبان میروند.
چوبدار: همان عاشقپیشهٔ فراری است.
گرمایل: راهی ندارد زنده بماند؟
چوبدار: اگر راهی داشت به اینجا نمیآوردمش.
گرمایل: کاش میتوانستی دژخیمی به جای ما...!
چوبدار: هیسسس! چه میگویی؟
ارمایل: حال و روزش چرا چنین است؟
چوبدار: (با صدای بلند) به پادشاه دشنام گفته بود. (با نجوا) من هم میخواستم به شمایلی باشد که شناخته نشود.
گرمایل: خدایا نه!
چوبدار: خدا هم ببخشد خودم، خودم را نخواهم بخشید.
ارمایل: نمیدانم چه بگویم.
چوبدار: من میروم. (به جوان اشاره میکند) زودتر کارش را تمام کنید.
چوبدار میرود. گرمایل پیش پای جوان زانو میزند و با همان دستمال، خون صورتش را پاک میکند.
گرمایل: کاش پیمان نمیشکستی، جوان!
ارمایل: یادت هست که این جوان آن روز شوم چهقدر از عشق و عاشقی گفت؟
گرمایل: چنان سوزناک گفت که رفیقش ازخودگذشتگی کرد و گفت مرا بکشید. گفت حیف است یک عاشق بمیرد.
ارمایل: اما این جوان قدر ندانست.
گرمایل: تاب جدایی نداشت.
ارمایل: او را ببر به اتاق جمجمه. وقت تنگ است.
گرمایل: چه مصیبتی! خدایا بس است.