نمایشنامه ارمایل و گرمایل

تنیظیمات

ارمایل و گرمایل

شخصیت‌ها

ارمایل: آشپز

گرمایل: آشپز

ضحاک: پادشاه

کندرو: پیشکار پادشاه

چوبدار: نگهبان مرغزار

ارنواز: دختر جمشید و همسر ضحاک

شهرناز: دختر جمشید و همسر ضحاک

فریدون: پسر آبتین و دشمن ضحاک

کاوه: آهنگر و رهبر قیام علیه ضحاک

کارن: پسر کاوه

زیرکِ موبد: تعبیرکنندهٔ خواب ضحاک

موبدان/ بزرگان/ سپهسالاران/ روزبانان

ارمایل خنجر بر سنگ صاف و گرد می‌ساید و با خویش می‌ژکد. پشت سرش دیگ‌ها و آبکش‌ها و آبگردان‌ها روی هم تلنبار شده و کفگیرها و ملاقه‌ها به دیوار آویزانند.

ارمایل: بوی خون گرفته‌ای، ارمایل! دست‌های تو بوی خون گرفته. چشم‌های تو بوی خون گرفته. دهان تو بوی خون گرفته. حتی خواب تو بوی خون گرفته.

ارمایل خنجر را بالا می‌آورد و هوا را قاچ قاچ می‌کند.

ارمایل: گاهی از خودم می‌ترسم. دلم برای ارمایل پیشین تنگ می‌شود. همان ارمایلی که دل نداشت حتی یک گنجشک را بی‌جان کند.

ارمایل خنجر را می‌گذارد روی شاهرگ دستش.

ارمایل: کاش می‌توانستم همین جا و همین دم پایانش دهم، کاش!

ارمایل خنجر را پرت می‌کند روی زمین.

ارمایل: نه. نباید گرمایل را تنها بگذارم. راهی است که باید برویم.

ارمایل برمی‌خیزد و خنجر را برمی‌دارد.

ارمایل: دوزخِ خودساخته.

ارمایل تیزی لبهٔ خنجر را با دل انگشت می‌آزماید.

ارمایل: راه رفتن با پای برهنه بر لبهٔ شمشیر است.

گرمایل شادمان وارد می‌شود. دستمالی سفید در دست دارد.

گرمایل: مژده! مژده! مژده بده، برادر!

ارمایل: گمان نمی‌کردم روزی تو را شادمان ببینم.

گرمایل: سرزنشم مکن برادر! با شهبانو دیدار کردم.

ارمایل: ارنواز؟

گرمایل: شهرناز.

ارمایل: چه کار هول‌انگیزی کردی! نترسیدی گمان بد برند؟

گرمایل: سر سوزنی مایل نیستم آبروی شهرناز ریخته شود. پنهانی او را دیدم. دور از چشم بیگانگان. شاکی بود.

ارمایل: کی شاکی نیست در این سرزمین؟

گرمایل: شهرناز از ارنواز شاکی بود. می‌گفت ارنواز سوگلی ضحاک شده است.

ارمایل: ای وای! ای وای!

گرمایل: ضحاک چنان آن دو را افسون کرده که حتی به یاد ندارند دختران جمشیدند.

ارمایل: چرا چنین کردی؟

گرمایل: تو چرا آن‌همه پای می‌فشردی بر دیدار ضحاک؟ نکند عاشق آن دیو سه‌سر و شش‌چشم شده‌ای و من نمی‌دانم؟

ارمایل: گمان می‌کنی یک دختر افسون‌شده به کارمان بیاید؟

گرمایل: شاید... نمی‌دانم. (مکث) یعنی نتوانستم بیشتر بسنجم که...

ارمایل: نتوانستی؟

گرمایل: جشن بود. دختران و پسرانی دیدم نوخاسته که به کاخ ضحاک می‌رفتند. همه افسون‌شده. گفتم کیستند. شهرناز گفت مهمانان ضیافت ضحاک‌اند که باید پیش چشمان او به هم درآمیزند.

ارمایل: بس کن. بس کن. نمی‌خواهم بشنوم.

ارمایل به دستمال اشاره می‌کند.

ارمایل: از شهرناز گرفتی؟

گرمایل دستمال را باز می‌کند. دستمالی سفید با نقش گل سرخ.

گرمایل: این را دختری به من داد که پی برادرش می‌گشت. دختری پردل و پرزبان. نشانی گفت. خواهر همان جوانک ترسو بود که دل نداشت شبی دور از خانه بماند. آن دختر می‌گفت دلش گواهی می‌دهد که برادرش را باید این‌جا بجوید.

ارمایل: حکایت این دستمال چیست؟

گرمایل دستمال را بالا می‌گیرد.

گرمایل: این دستمال نشان عشق دخترخالهٔ اوست. دخترک آری گفت و...

ارمایل به گوشه‌ای می‌رود و سر بر زانو می‌گذارد. گرمایل هم دستمال را بر صورت خویش می‌گذارد و های‌های می‌گرید.

گرمایل: (با هق هق) یادت هست چه‌قدر... چه‌قدر مادرش... مادرش را صدا می‌زد؟

ارمایل دست بر شانه گرمایل می‌گذارد.

ارمایل: من و تو هم مارهایی داریم بر شانه.

گرمایل به شانه‌های خویش دست می‌کشد.

ارمایل: مارهایی نادیدنی. مارهایی که رؤیاها را می‌بلعند. آرزوها را می‌بلعند. امیدها را...

گرمایل: ولی مغز کسی را نمی‌بلعند.

ارمایل: می‌بلعند. مغز مگر چیست؟ همین رؤیاها و آرزوها و امیدها...

گرمایل زانو می‌زند و به گریه می‌افتد.

گرمایل: خدایا نه!

چوبدار می‌آید. دو روزبان پشت سرش جوانی چشم و دهان بسته را با سر و روی خونین می‌آورند. با اشاره چوبدار، دو روزبان می‌روند.

چوبدار: همان عاشق‌پیشهٔ فراری است.

گرمایل: راهی ندارد زنده بماند؟

چوبدار: اگر راهی داشت به این‌جا نمی‌آوردمش.

گرمایل: کاش می‌توانستی دژخیمی به جای ما...!

چوبدار: هیسسس! چه می‌گویی؟

ارمایل: حال و روزش چرا چنین است؟

چوبدار: (با صدای بلند) به پادشاه دشنام گفته بود. (با نجوا) من هم می‌خواستم به شمایلی باشد که شناخته نشود.

گرمایل: خدایا نه!

چوبدار: خدا هم ببخشد خودم، خودم را نخواهم بخشید.

ارمایل: نمی‌دانم چه بگویم.

چوبدار: من می‌روم. (به جوان اشاره می‌کند) زودتر کارش را تمام کنید.

چوبدار می‌رود. گرمایل پیش پای جوان زانو می‌زند و با همان دستمال، خون صورتش را پاک می‌کند.

گرمایل: کاش پیمان نمی‌شکستی، جوان!

ارمایل: یادت هست که این جوان آن روز شوم چه‌قدر از عشق و عاشقی گفت؟

گرمایل: چنان سوزناک گفت که رفیقش ازخودگذشتگی کرد و گفت مرا بکشید. گفت حیف است یک عاشق بمیرد.

ارمایل: اما این جوان قدر ندانست.

گرمایل: تاب جدایی نداشت.

ارمایل: او را ببر به اتاق جمجمه. وقت تنگ است.

گرمایل: چه مصیبتی! خدایا بس است.

تنظیمات
اندازه فونت
16
فاصله بین خطوط
36
ایران سنس
وزیر
نازنین