آخرین مرثیه
نویسنده: جمعی از نویسندگان به دبیری حمید بابایی
نشرسرای خودنویس
آخرین مرثیه
نویسنده: جمعی از نویسندگان به دبیری حمید بابایی
نشرسرای خودنویس
مجتبی فرخفال / راوی: ناصرالدینشاه
امروز هوا خیلی سرد بود. طوری که در این جَدی و این زمستان، مثل امروز، هوای سردی ندیده بودیم. تا الان که نیمی از شب گذشته، رفتهرفته سردتر هم شده. سوز جَدیِ امسال، تا مغز استخوان را میسوزانَد، حتی داخل تودرتوی عمارت، حتی توی رختخواب!
امروز بوی گندی هم بهوفور میآمد. داخل عمارت، خفه و تنگ بود. احوالمان سست بود. کسلخیال بودیم. خواستیم هواخوری کنیم. رفتیم باغ. هوا خیلی سردتر از داخل عمارت بود. دادیم با گوز کلاغ ریخته روی زمین، آتشی میانه باغ راه انداختند. طوری بوی گوز کلاغ همهجا پُر شد که آدم قِی میکرد. هوای باغ خفهتر مینمود. برگشتیم داخل عمارت. عمارت بدتر از باغ، باغ بدتر از عمارت!
سر ظهر برای ناهارخوری برخلاف رسم، اول دادیم عمارت را قُرق کردند. خواستیم تنها باشیم. تنها شدیم. اِفاقه نکرد. بعد سپردیم به امینِ خلوت تا حرم را بیاورند به عمارت، تا حالی جابهجا کنیم. بعد پشیمان شدیم. خودمان بلند شدیم، رفتیم اندرون. ناهار را هم آوردند آنجا.
توی حیاطِ اندورن، اول رفتیم سراغ چنار عباسی. مشغول وراندازِ تنه بلند و شاخههای لُختش بودیم، چشممان افتاد به تکه قماشِ وصلهشده. قماش را قبلاً به پایینترین شاخه چنار گره زده بودند. سبزرنگ بود. سبزش قشنگ بود. قماش را باز کردیم و به شاخهٔ دیگر بستیم، که قدری به حالمان اِفاقه کند، که نکرد.
مستقیم رفتیم به سرای گلینخانم. گلینخانم همیشه همهچیزش بر اعتدال است. خیلی خوب است. قشنگ است و شیرین مثل حَبّ نبات. فخرالملوک و محمودمیرزا هم آنجا بودند، مشغول تفریح و مَلاهی. ناهارخوری که تمام شد، فخرالملوک و محمودمیرزا، وجودشان مزاحم بود. دادیم بیرونشان کردند. بعد خودمان به آغوشِ گلینخانم پناه بردیم.
گلینخانم از خوابش گفت که قبل از شفق دیده بود. خواب دیده بود که میرزا تقیخان صد کرور سکه طلا به دست جهانخانم سپرده تا جهانخانم سمّ مهلکی را تهیّه ببینند برای خوراندن به خودِ میرزا تقیخان!
عجیب رؤیایی بود! الحق و الانصاف صادقه مینمود.
به قاعده روزگار، میرزا حکمش با خودش بود. خدا گواه است! حکمش را امروز ما قلمی کردیم، ولی به زاویه شریفه حضرت عبدالعظیم، خودش باعث و بانیاش بود.
این همه پدرسوخته که بیکار نبودند! از دولچه و مولچه و قهوهچی گرفته، تا میرِشکار و زیندارباشی و ملتزمِ رکاب، تا برسد به اعتمادالسلطنه و اهل حرم و غیره همه و همه بغض داشتند. کینه داشتند. بیحساب، شکایت و سعایت داشتند. که چه؟ که مزد و مواجبشان آب رفته. که شوکت و حشمتشان را باد برده. باد که نبرده بود! خودشان هم میدانستند. ما هم میدانستیم. خود میرزا هم ملتفت بود. پلشتها، مَلجئی نداشتند. میآمدند خدمتِ ما. ملجأشان فقط ما بودیم. که ای کاش نبودیم!
معطّلها راه به راه خلوتمان را به گند میکشیدند. که چه؟ که تُیول و مُیولمان را امیرنظام به یغما برده و بیگمان تاج و تختِ جناب سلطان را هم به باد خواهد داد.
مادر نزاییده کسی که بخواهد این مکنت را به باد دهد. هرکه باشد، هرجا باشد، محکوم است. حکمش هم با خودش است. باری سلطنت بازیچه نیست که با تفی به فنا برود یا با باد شکمی به باد.
خدا لعنت کند کلّاش و قلّاش را که این غائله، بساطِ دست آنها بود. میرزا حکمش با خودش بود؛ اما خونش با این جماعت. خیالش بود این غائله، مثل غائله سالار است!
کار را برای عمله یاغیِ دربار به جایی رساند که غذای قاطرچیها، شام شبشان شد. به این معنی که دو سه قابلمه نقرهای قدری میانش دیزی کشیده سر سفره میگذاشتند؛ مشابه شام قاطرچیها! که اگر چنین شامی، در محاصره هرات یا قندهار یا کابل میدیدیم، جای هزار گونه تعریف بود؛ اما در زاویه سلطنتِ ما، این چه شامی بود؟!
همین اعمالِ میرزا دهان عامّ و خاص را باز میکرد. که چه؟ که: «جناب سلطان و حرمِ سلطان چرا باید اینطور خفیف و خوار شوند! و این نتیجه کار امیرِ پستفطرت است! و علامت گستاخی و جسارتش به ساحتِ سلطان!»
البته که میرزا، گستاخی و جسارت بهوفور داشت. علوّ غیرت و مَکانت هم داشت، اما پستیِ فطرت، خیر!
جسارتِ میرزا، سلطان و گدا و ملازم و مُلّا نمیشناخت! همه را به یک چوب میزد. حاجی محرِّر یا همان حاجی یعقوب مؤتمنالملک که از صنف مُلّاهاست، چوبخوردة میرزا تقیخان بود. نه الان! که همان اوایل، در مدرسه جامع تبریز. میرزا به حاجی لغز رفته بود بهاینکه: «حیف نیست لباسِ تنبلی به تنت کردی؟! قابلیتت را به دست خودت باطل و به یغما دادهای؟! بعد هم بهزعمِ خودت لباس عبادتِ خدا بر تنت هست؟!»
نعوذ بالله تعالی از این همه درشتی و محاربه با لباس پیغمبر!
وقتی میرزا به لباس پیغمبرِ خدا وقعی نداشت، باید انتظارِ التفات به خلعت پادشاهی از او میداشتیم؟! حاشا و کلّا!
در همین سفر اخیر که به بلد اصفهان داشتیم، پاپِی شده بود که مقام ملوکانه را چه به این همه شکار! مکرّراً با لحنِ مزاح عرضه میداشت: «میل همایون و توجه خاطر مبارک بر این است که علیالاتصال سوار شوند و در کوه و بیابان بتازند و به أمر سلطنت نپردازند و پدر مردم را بسوزانند؛ مثل اشخاصی که مایل به شراب هستند، پیالهای که نوشیدند علیالاتصال میل دارند بنوشند!»
پناه بر خدا از این همه جسارتی که میرزا نسبت به سایه خدا روی زمین داشت و هزار عجب از این همه رأفت و غفلتی که مقامِ همایونیِ ما دچارش شده بود! الحق که این رفتار سخیف، حکمِ درخور میخواست! نمکبهحرام، سلطان و گدا حالیاش نبود! همه را به یک چوب میزد!
درست است که با کارگزار و گدای زالوصفت باید به همین نَسَق رفتار نمود؛ ولی آخر، مقام همایونی کجا و مکانتِ عَملگی و بقّالی و مُلّایی کجا! «و الله یأمر بالعدل» که خود خدا و خلق خدا هم میدانند هزار کرور میان این و آن توفیر است؛ که شاهی گفتهاند و گدایی!
بااینحال میرزا تقیخان جسارتش نسبت به زیردستِ فاسد، مطلوب بود و قابل ستایش؛ همانطور که ما خودمان نیز بر این طریقهایم. باید هم باشیم. اگر نباشیم، لاجرم باید فاتحه همهچیز را یکجا خواند. بس که بعضی از این عمله، وقاحت را به درجه اعلی میرسانند!
نمونهاش همین امیرآخور. چند روز پیش که با اعتمادالسلطنه به سلطنتآباد تشریف میبردیم، نزدیک برج که رسیدیم، های و هویی شد. جمعی زن و بچه، خاک بر سر کرده، آه و ناله مینمودند. معلوم شد رعیتی از رعایای محلّه اراج خلافی کرده که منافیِ رأی امیرآخور بوده و امیر او را به دست خود، بهقدری زده بوده که قریب مردن بود. رعیّت بدبخت را روی خر انداخته آورده بودند که با چشم خودمان ببینیم. اعتمادالسلطنه را مأمور کردیم برود زخمها را وارسی کند. معلوم شد امیرآخور سخت کار بدی کرده است. خیلی برآشفتیم فحشش دادیم و بر وی تغیّر کردیم و با حالت کسالت از باغ سلطنتآباد عبور کرده به شهر برگشتیم.
از این دست عملة وقیح کم نداریم. نمونه دیگرش امینالدوله است که عادتش شرابخواری است. حتی پدرش هرچه خواست مانعش شود و تارِکش کند نشد! تا یک شب که زیادیِ شرب، مستیاش را به حدّ اعلی رساند واداشته بود شاگرد آشپز خود را که کاکاسیاه بود لخت شود. بعد ماست به بدن او مالیده و با زبان لیسیده بود! پناه بر خدا از این حدّ وقاحت! و الحق که چنین عملهای، چنان آقابالاسرِ سختگیری مثل میرزا تقیخان میطلبید.
معالأسف، جسارت میرزا از حدّ کارگزار و عملة یاغی فراتر رفت و به محیطِ اندرون رسید و شد آنچه نباید میشد. اظهرمنالشمس بود که حاصل سختگیری به عملة پدرسوخته، نسبت به اهل حرم که عزیز ما هستند، تومنی هفتصنّار تفاوت دارد! یکیشان همین گلینخانم! اندک عشوهاش با کرورکرور مهابتِ میرزا همقیمت نیست، که بالاتر است!
از اینرو مکرّر به میرزا فرمودیم: «این غائله، غائله عمله و کارگزارِ دربار نیست! اهل حرم را به دزد و یاغی نگیر!» اما میرزا به هیچش هم نگرفت! آخر سر هم، به نحوی گذشت که گلینخانم که همیشه بر اعتدال است، با جهانخانم مسودّهای را با هم قلمی کرده و به شیرخان عینالملک داده بودند تا به حضورمان رسانَد. که: «میرزا تقیخان با این دست از اعمال، قدر و منزلتِ این طایفه و شاهزادههای بیچاره را از سگ کمتر کرده و از زمین و آسمان دستشان را بریده است.»
والله اعلم که این عریضههای دروغ حتی به فرض صِدقش، اشکالی به کار میرزا نبود. بلکه با همین مواظبتها و مُحارستهای میرزا بود که توانستیم فوجفوج پیادهنظام و سوارهنظام تدارک ببینیم و به خراسان گسیل بداریم تا آشوب محمدحسنخان سالار، پسر اللهیارخان آصفالدوله را در نطفه خفه کنیم. چهبسا تدبیر میرزا تقیخان نبود، حالیا پشت دروازة ری باید دفع اشرار میکردیم.
این را فقط ما اظهار نمیداریم، که اقرار هر صاحب انصافی است! میرزا حقّاً در کارِ خویش، خوشتدبیر مینمود. هم نغز و هم به صلاح. چه در امور داخل و چه امور خارج؛ و البته بماند که نقطه اتّکای میرزا ما بودیم در برابر کرورکرور حقد و کینه.
علیایّحال کار به جایی رسید که جهانخانم مشرّف شدند به زاویه مقدّسه قم و به حضرت معصومه شکایت بردند که بلاتشبیه مثل سیدالشهداء در صحرای کربلا یکّه و تنها ماندهاند و به هرطرف نگاه میکنند، نه یاری میبینند و نه پشت و پناهی.
بعد هم نفرین کرده بودند که: «به همان سیدالشهداء قسم، هرکس میخواهد پادشاه را از من برنجاند و مرا از نزد ایشان فراری بدهد و شاه را رسوا بکند، خدای اعلی رسوایش نماید و به غضب خودِ شاه گرفتار شود.»
سبحانالله، از این همه تاختن و آتش بهپا کردن! حُکماً بیخود و بیجهت نبود؛ اما الحق، حق هم نبود. مرادشان تنزّل مقام همایونی بود به غلامی و حلقهبهگوشی! که نه فقط صدارت و امارت، علاوه باید سلطنت هم مطیع و رامشان باشد. پناه بر خدا، از این حدّ حقارت و خواری که بخواهد بر ذات سلطانیِ ما عارض شود.
ناگزیر به حکم عقل و به جهت دفع فتنه، مقرّر فرمودیم تا محمدولیمیرزا وَلَد خاقان بزرگ در اندرون بنشیند و به هیچکس اجازه ملاقات با جهانخانم را ندهد؛ مگر روزهای عید که رخصت دارند به سراغ آن بانو بروند. بلکه با این رویّه کمی آبها از آسیاب بیفتد. لکن این منظور نیز، کارگر نیفتاد! که همهجا پُر کردند شاه والدهاش را محبوس کرده و بعد از این، قصد نفی بلدش به قم را دارد. بعد هم جهانخانم شخصاً ابلاغِ تهدید کردند که اگر شاه خودشان این زخم را معالجه نکنند، سررشته کار به دست مردم افتاده و بد هنگامهای خواهد شد و به حق خدا، شاه رسوا خواهد گردید.
خدای اعلی گواه است به ناصوابیِ این همه مهملات، تا چه رسد به اینکه تهدیدی کارگر افتد. لکن علیالظاهر همان نفرین جهانخانم در قم کار خودش را کرده بود! البته به مدد حیلهگری عملة خلوت، علیالخصوص رقّاص و مطرب؛ که امشب هیچ خبری از ایشان نیست. گویا به مرض فراموشی افتادهاند. یا که جیره و مواجبشان قطع شده پدرسوختهها! تا همین دیشب مگر قوای مدرکهمان را رها میکردند؟! کارشان بود، از اول شب بیایند و بست بنشینند به عشوهگری و قر و غمزه آمدن؛ که لابد این هم ترفند خود جهانخانم بود تا ذهن ما را بپیچاند. وگرنه دلپسند و نازکبدن را چه به این حرفها؟! اینها باید بخوانند و بکوبند و کمر بجنبانند. اِلی نهایتِ وظیفهشان که نشستن در محضر ما و عرق زدن و ورق بردن است؛ نه اینکه حین ورقبازی، به عشوه و کنایه بگویند: «چقدر صورت شاه در ورق، شبیه امیرنظام است!» خدا لعنتشان کند. راهبهراه آمدند، خاطرمان را پریشان کردند و رفتند. آن یکیشان، ماهرخ، دو سه شب پیش آمده بود. به جسارت میگفت: «تصویر آن یارو را که میخواهد شاه بشود، بکشید.» بیپدر داشت ضمیرمان را پر میکرد از اراجیف و اباطیل.
انگار زنکهها از مزاجمان مطّلع بودند! میدانستند با ظنّ پُرخیال حرفی نمیزنیم، اما در باطن کینه شده و به وقتی تلافی خواهیم کرد. حالا امشب هیچکدام پیداشان نیست! تا به خودمان آمدیم، دیدیم میرزا تقیخان را از ما گرفتهاند و هزار تأسف و افسوس خوردیم که اگر فیالحال غائلهای برای این ملک پیش آید، چه کنیم؟! مگر بدون تدبیر میرزا میشود؟! با وجود این مکّارهای زَرپرست؟!
به وقت تناولِ شام، فرستادیم پیِ میرزا آقاخان تا شرفیاب شود. او هم یک الدنگی است مثل بقیة اهل این عمارت. از آنجا که طاقت دوامِ پریشانحالی نداشتیم، دادیم مرقومهای را قلمی کند برای حاج علیخان؛ تا هرچه زودتر حاج علیخان حکم اعدام را کأنلمیکن بگیرد و برگردد به دارالخلافه.
میرزا آقاخان اما بنای مخالفت گذاشت که: «با این تدبیر، آنوقت رعیت چه فکر میکنند؟! اینکه حکم سلطان بازیچه است؟! و به اَدنی دلیلی باطل میگردد؟! و حالیا صورت هیبت و فَرّ همایونی در انظار عامّ و خاص چه میشود؟!»
به گواه وجدان، حرف میرزا آقاخان بیراه نبود. رأی سست، رأی سلطانی نیست! حکم سلطان به نافذ بودنش است و اجرای مسلّمِ آن! وگرنه چه توفیری دارد با حکم ارباب و رعیتِ بازار؟!
کسی که زیر سایه خدا زندگی میکند باید بداند حکم این جناب ردخور ندارد! والا سنگ روی سنگ بند نمیشود! حالیا آزادی میرزا تقیخان و رفع حکم اعدامش، مساوی با چنین فسادی میبود و آنچه حقیقتاً و علیالدوام لازمالاجراست، دفع أفسد به فاسد است، نه أخذ به أفسد.
لذا از خیر وجود میرزا گذشتیم و در قبال تحکیمِ حکم همایونی، افسوس و تأسف را برای همیشه به جان خریدیم؛ که خدا لعنت کند باعث و بانیاش را! و هزار لعن و اُشتلُم که بهخاطر چند دینارِ ناقابل، این پادشاه عادلِ باذل را قاتل و جائر کردند!