بغض کهنهٔ برنو
نویسنده: زهرا علیدوستی
نشر صاد
بغض کهنهٔ برنو
نویسنده: زهرا علیدوستی
نشر صاد
به جاودانگی جاودانیاد استاد حمید علیدوستی شهرکی،
آفتاب بیدریغ و بیغروب شهرکیان.
و به برادرانگیهای سجاد خالقی.
افتاد!
با اینکه افسار را محکم کشید و پشتسر هم فریاد میزد، ولی حیوان همچنان بالا و پایین میپرید و شیهه میکشید. به سرش زده بود انگار. آنقدر پا روی زمین کوبید که بهمن روی گرده حیوان کج شده بود و افسار را محکم میکشید.
با اینکه تمام توانش را در ساق پای چپش ریخت و خودش را به بار و بنهٔ روی کمر اسب چسباند، اما فایدهای نداشت و افتاد روی لبه پرتگاه، که اگر یک وجب آن طرفتر میافتاد، یک ساعت طول میکشید، تا به ته دره برسد.
صفی طولانی از آدمها و اسبها و قاطرها و الاغها در راه مالروی سینهکش کوه ایستاده بودند و اسب بهمن راه را بند آورده بود و نه راه پیش داشتند نه راه پس. راه مالرو بهسمت قلهٔ کوه بالا میرفت و شیب تندش، عرق همه را درآورده بود، حالا اسب بهمن هم شده بود قوز بالا قوز!
چند متر جلوتر از بهمن، حیدرخان و اسفندیار و صیفورو پشتسرش مردان و زنان، سوار و پیاده ایستاده بودند و کلافه منتظر باز شدن راه بودند.
راه باریک بود و جلوتر باریکتر هم میشد، آنقدر باریک که باید خودشان را به دیوارهٔ کوه میچسباندند.
خاک و سنگریزه بود که از زیر دست و پای اسب که انگار رم کرده بود، به اطراف میپاشید. چند قلوهسنگ از لبه پرتگاه افتادند و به سرعت نور به ته دره، بهسمت رودخانهٔ خرسان، سرازیر شدند. رودخانهای وحشی که البته از آن بالا به صورت یک خط باریک پشت هالهٔ غلیظی از مه دیده میشد و گاهی اگر سکوت حاکم میشد و باد جانداری میوزید شاید صدای شرشر آبش تا آن بالا هم میرسید.
بهمن درست یکوجبی پرتگاه افتاده بود و تیزی و سختی قلوهسنگهای ریز و درشت فرورفتند توی گردهاش، نعرهاش به هوا رفت و بعد جیغ زنها که ترسیده بودند در دره پیچید و بعد از ثانیهای دوباره بهسمت خودشان برگشت.
انگار کوه بلند روبهرویی هم با آنها همدردی میکرد. هیچکدام جرئت نگاه کردن به ته درهای که بین دو کوه افتاده بود را نداشتند.
گلبهار وحشتزده نگاهش کرد، بعد محکم به صورتش کوبید و جیغ زد:
_چی شد بهمن؟ خوبی؟ چیزیت نیبو؟
خواست پیاده شود که از پشتسر، صدای بسی را شنید که تشر زد:
_بشین دختر، ایچو که جای پیاده شدن نیبو! میفتی ته دره.
و بعد هر دو با صورتهای رنگپریده، سرک کشیدند سمت بهمن.
اشک داغ، مِینای زرد و پولکدوزیشدهاش را خیس کرد. دلش مثل سیر و سرکه قُل میزد.
آفتاب کمجانی پهن شده بود روی کوه روبهرویی، اما تکهابر بزرگ و سنگین و سیاهی سایه انداخته بود روی دامنه تا قلهٔ کوهی که ایل در سینهاش ایستاده بود.
بهمن خودش را از لبه پرتگاه دور کرد و تنش را بهسمت کوه سُراند. اما باید فاصلهاش را با ضربههای اسب دیوانه که مثل مارگزیدهها، خودش را به صخرهها میکوبید، هم حفظ میکرد.
جرئت نمیکرد پایین را نگاه کند. حتی تصورش هم بر بدنش رعشه میانداخت.
صورتش چین افتاده بود و مدام نفسش از درد حبس میشد. یاد حرف بیبی شاهصنم افتاد که هر بار موقع گذشتن از بیفکوه میگفت:
_ این کوه نحسه. شیمه، از روی این کوه سریع رد شید، نباید بمونید... نحسیش دامنمونه ایگیره!
از سنگ و صخرههای دیوارهٔ کوه، تا لبه پرتگاه دو سه متر بیشتر فاصله نبود. سالار، انگار که اصلاً بهمن را نمیدید، دستهایش را بالا میبرد و بعد انگار به چیزی لج کرده باشد، محکم روی تخته سنگها میکوبید و قلوهسنگهای کنار صخره، جاکن میشدند. آرام نمیگرفت. بهمن دست و پایش را میپایید که زیر دست و پای اسب له نشوند. خواست بلند شود، اما نتوانست.
بیبی شاهصنم، هر طور بود، زن و مرد را پس زد و هراسان خودش را به بهمن رساند. بالای سرش، درست لبه پرتگاه نشست. بغلش کرد و نفسنفسزنان، اسفندیار را به کمک طلبید.
اسفندیار که از افتادن بهمن سر ذوق آمده بود، حرف شاهصنم را نشنیده گرفت و از آب گلآلود ماهی گرفت:
_ چقدر گفتم رو به شبه!؟ بمونیم صبا بزنیم به کوه! حرف نرفت مِنه گوشِت!
بهمن مثل همیشه جوابش را نداد، انگار اصلاً اسفندیاری وجود ندارد.
کمکم اسبها و قاطرهای دیگر هم به صدا درآمدند و پا به زمین کوبیدند. مردها افسارشان را میکشیدند و صدای هوهویشان پیچید اما بهمن هیچکدام از این صداها را نشنید. سرش پر بود از صدای سالار.
حیدرخان و صیفور چرخیده بودند سمت بهمن. حیدرخان کلافه چند لحظه به سالار و بعد به کوه نگاه کرد. با نگاهش دنبال چیزی میگشت انگار. بهمن را صدا کرد که بلند شود. صیفور گوشش پر شده بود از صدا. افسار اسبش که داشت رم میکرد را کشید و جوری که همه بشنوند، داد زد:
_زلزله! زلزله ایخو بیا.
صدایش شعله شد و افتاد به جان مرد و زن.
زلزله کافی بود تا تکتک مردها و زنهای ایل را از راه مالرو پرت کند به قعر دره و برای همیشه نابودشان کند. تا نسلشان برای همیشه زیر تختهسنگها مدفون شود و کوه بشود سنگ قبرشان.
چهرهها با چشمهای وحشتزده، بهسمت هم چرخیدند و همهمهای بین زنها و مردها که سوار و پیاده در راه باریک مالرو در سینه کوه، قطار شده بودند، به راه افتاد.
دل بیبی شاهصنم خالی شد، سرش را کج کرد و به گونهٔ افتاده و چروکیدهاش چنگ زد و ناخن کشید و بعد با ابروهای بالارفته و چشمهای گشادشده نالان به بهمن زل زد.
انگار منتظر بود بهمن چارهای پیدا کند.
گوشها تیز شد و چشمها به کوه و دره میخ شد.
دل حیدرخان هم خالی شد.
صدای ناله از گلوی زنها به دره سرازیر شد.
ابر آرامآرام پیش رفت و سایهاش کمکم کوه روبهرو را هم فتح کرد. انگار نه انگار که بهار در راه بود.
سالار هنوز شیهه میکشید و دستهایش را تا جایی که میشد، بالا میآورد و بعد کنار سر بهمن روی سنگها میکوبید.
با هر ضربهای، دل گلبهار از جا کنده میشد. چشم از بهمن برنمیداشت.
چند دقیقه که گذشت و آب از آب تکان نخورد، اسفندیار رو به حیدرخان گفت:
_زلزله نیبو خان! این حیوون زده به سرش.
بعد یک قدم بهسمت سالار رفت و فریاد زد:
_ هُش! آرام حیوان! هششششش...
دست چپش را به سنگهای خاکستری کوه تکیه داد و پای راستش را در هوا چرخاند و پیاده شد:
_الان همه حیوونها را وحشی ایکنه.
افسار سالار را در هوا گرفت و از بهمن پرسید:
_چه مرگشه؟ درد داره؟
بیبی سرش را بالا برد و با گریه گفت:
_نونُم والله!
صورت بهمن از درد به هم آمده بود. دست به کمرش زده بود و از حلقش صدای ناله میآمد.
دستهای سالار که تا چند متر بالا میرفتند، اگر روی سینه بهمن فرود میآمدند، کارش را میساخت. تا جایی که میشد از اسب فاصله گرفت. انگار منتظر بود اسبش، سر عقل بیاید و آرام بگیرد. نمیگرفت! اولین بار بود که از گرده سالار روی زمین پرت میشد. تا یاد داشت، سالار عاشق سواری دادن به بهمن بود. اصلاً خودش بزرگش کرده بود.
در تمام ایل کسی یاد نداشت که سالار بهمن را زمین بزند. این بیشتر دل بهمن را میسوزاند که حالا کنف شده بود، جلوی چشم مرد و زن ایل، جلوی چشم گلبهار! جلوی اسفندیار!
دوست نداشت به چیزی فکر کند. از درد یا ناراحتی، چشمهایش را روی هم فشار داد.
چه بلایی سر ایل میآمد؟!
حیدرخان داد زد:
_چه مرگش شده اسفندیار؟! الان همه حیوونا رم ایکنن! همه را به کشتن ایده!
بهمن منتظر بود مثل دفعههای پیش که سالار رم میکرد، آرامآرام خودش ساکت شود، نشد!
حیوان انگار بهمن را نمیدید. هیچکس را نمیدید! بالا میرفت و مثل کوه سفید باشکوهی سرش را بالا میبرد و یالهای شیریرنگ قشنگش را به دست باد میرقصاند و بعد دستها را با تمام توان به زمین میکوبید. هراس افتاده بود در کوه.
_ هیچیش نیبو خان! حیوون هسته اس.
اسفندیار افسار سالار را در هوا گرفت و کشید اما فایدهای نداشت. رو به بهمن فریاد زد:
_ آرومش کن. الان همه را به کشتن ایده.
و زیر لب غرید:
_حالا چه موقع رم کردن بید؟
صدای گریه بچه از گهواره پشت خاتون، بلند شد. باد سردی وزید و لرزهای بر اندام بهمن انداخت.
صلای مصیب از چند متر عقبتر به اعتراض، بلند شد:
_هیییییی...هاااااااای... سی چه ایستادید؟
اسفندیار یک قدم به طرف سالار برداشت و جوری که حیدرخان بشنود، گفت:
_گوشاشه خوابونده و سولاخهای دماغش گشاد شده بی. ترسیده!
صدای محمود که طاقتش طاق شده بود، از صخرهٔ پایینتر بلند شد:
_پاشو بهمن، مگه کوری که ای همه زن و مرد معطل تو و اسبت شدند! تو راه به این باریکی نگهمون داشتی.
غیرتش جنبید. درد کمر امانش را بریده بود اما نیمخیز شد. صدایی شنید. گوشهایش تیز شدند. دور و بر را پایید. تفنگ را که در دستهای حیدرخان دید، آتش گرفت انگار. باورش نمیشد. تنها چشم سالم حیدرخان، پشت مگسک برنو پنهان شده بود. در تمام ایل، کسی نبود که آوازه تیراندازی و نشانهگیریهای دقیق حیدرخان را نشنیده باشد.
خون در رگهای بهمن یخ زد.
بلند شد. دست به کمر بلند شد. خودش را جلوی اسبش انداخت. کف دستهایش را باز کرد و تا جایی که میتوانست خود را سپر سالار کرد. بدون اینکه نفس بگیرد فریاد زد:
_ بوا... به خدا ایکوشومت نزن... نزن!
کوه روبهرو پژواک نعره بهمن را به خودش برگرداند و بعد بلافاصله صدای شلیک در گوشش ریخت.
بهمن نقش زمین شد.
گلبهار از روی اسبش پایین پرید و خودش را به بهمن رساند.
جیغ بیبی و گلبهار، به گوش تمام ایل رسید. خودشان را روی بهمن انداختند.
نگاه اسفندیار بین سالار و بهمن جابهجا میشد.
صدای تیر، سالار را ترساند. بدنش تکان شدیدی خورد و شیههٔ بلندش تا کوه روبهرویی رسید.
بقیه قاطرها و الاغها هم فوره کشیدند و میخواستند راهی به عقب پیدا کنند، اما افسارهایشان کشیده شد و چند دقیقه طول کشید تا با صدای هیهی سوارها، آرام شوند.
بهمن چشم باز کرد. نفسش در سینه حبس شده بود. جز سالار هیچکس را نمیدید انگار. اشکهای بیبی که روی پیشانیاش میریخت را هم، حس نمیکرد. سالار دست و پایش را به صخره میکوبید و سرش را تکان میداد. بهمن بهتزده، اول به حیدرخان و بعد به اسبش نگاه کرد. قطرات خون را که دید، ترس برش داشت. به دستهای سالار نگاه کرد. رد خون را گرفت و رسید به شکاف سر مار بزرگی که از سوراخی بیرون زده بود. رنگ پوستش، درست رنگ صخرهها بود و حالا بیحرکت، افتاده بود زیر دست سالار.