توراج
نویسنده: زینب محمدقلیزاد
نشر صاد
توراج
نویسنده: زینب محمدقلیزاد
نشر صاد
کنترل تلویزیون را از روی میز شیشهای وسط پذیرایی برداشت. دکمهٔ قرمز را فشار داد و با لمس دکمهای دیگر تصویر چند پوشه روی السیدی نقش بست. چند ثانیه بعد صدای موسیقی غمناکی با جیکجیک صبحگاهی گنجشکها آمیخت. پایین پیراهن زرشکیرنگش که شب قبل، وقت خواب پوشیده بود را کمی بالا گرفت و روی انگشتان پا ایستاد. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. سه دور به دور خودش چرخید و بعد دستانش را باز کرد، میخواست اوج بگیرد. انگشتانش را طوری بازی میداد که انگار رشتههایی نامرئی در فضا پراکندهاند و او وظیفه دارد آنها را یک جا جمع کند تا بتواند ببافدشان.
از پنجرهٔ سرتاسری، آفتاب به داخل راه یافته بود و هماهنگ با حرکات او میتابید. به صورتش که میافتاد قهوهای چشمانش را روشن میکرد و مشکی موهایش خرمایی دیده میشد. پاهایش روی کف چوبی سر میخوردند و او بدون مکث حرکاتش را اجرا میکرد. تازه داشت سرعت حرکاتش را بیشتر میکرد که گوشی همراهش زنگ خورد. همیشه رأس ساعت هفت این صدا در خانه میپیچید و او مشغول هر کاری بود باید به حمام میرفت تا دوش آب سرد بگیرد.
ده دقیقه بیشتر دوش گرفتنش طول نکشید. پشت میز آرایش نشست و موهای خیسش را با حوله جمع کرد. تسبیحی سی عددی از سنگ عقیق سرخ را از میان لوازم آرایشیاش بیرون کشید و در کشو انداخت.
اول با انگشتان کوچکش کرم دور چشم را مالید و چند ثانیهای به آن استراحت داد تا خوب جذب پوستش شود. در این فاصله چشمش افتاد به کاسهای که کنار تختش بود و چند خوشه انگور در آن خودنمایی میکردند. پشت همین ویلا یک هکتار باغ انگور از پدر به او ارث رسیده بود. چند حبه از آنها در دهان گذاشت و صدای ترد و طعم شیرینشان لبخند رضایت روی لبش آوردند. کرم آبرسان و ضدآفتابش را هم به صورت مالید. او برای پوشیدن لباسهایش برنامه هفتگی داشت و آن روز نوبت به مانتو و شلوار کرمیرنگ رسیده بود. دو پر روسری را زیر چانه کنار هم نگه داشت و با سنجاق به هم وصلشان کرد. در آخر زبانهٔ پر بلندتر روسری را روی شانهٔ مخالفش انداخت. چادرش را از روی آویز برداشت و روی سر گذاشت.
عادت داشت همیشه صبح که از خانه بیرون میرفت به آسمان نگاه کند. در پارکینگ را با کنترلی که در دست داشت باز کرد. ماشینش همیشه بوی خود او را میداد و به یاد نداشت تا آن روز ماشین را دست کس دیگری سپرده باشد.
دکمهٔ استارت ماشین را فشار داد و منتظر ماند تا در حیاط باز شود. میخواست راه بیفتد که صدای باغبان را شنید. میدوید و پشت سر هم صدا میزد: «حمیرا خانم! حمیرا خانم!»
_ چیزی شده عمو اسد؟
هنوز نفسش جا نیامد بود و کلمات در دهانش نمیچرخیدند. دستی به طاسی وسط سرش کشید و گفت:
-ای بابا خانم از اون سر باغ تا اینجا کلی راهه شما هم که...
حمیرا نفس عمیقی کشید و رو از او برگرداند. همین کار او کافی بود تا پیرمرد بیخیال غر زدنش شود.
_ آقا یونس زنگ زدن گفتن یادتون نره امروز حتماً یه سر برید کارخونه. گفتن گوشیتون رو جواب ندادید که به خودتون بگن.
حمیرا صفحهٔ گوشی همراهش را روشن کرد و اعلان یک تماس بیپاسخ و چند پیامک را دید.
«سلام. نگران حالتون شدم. عمو اسد گفت ناخوش بودین. خواستم یادآوری کنم امروز منتظرتونیم.»
نفس عمیقی کشید. از آن نفسهای عمیق که سر هر حرف تکراری میکشد.
همهٔ خیابانهای شهر حکم کوچه درختی داشتند. از ده سال قبل که در ورودی شهر تابلوی «به شهر جدید تیتان خوش آمدید» را نصب کردند، ریشهٔ نهال این چنارها را هم در دل خاک گذاشتند. بعد از ده سال قد همگی به سی متر رسیده بود و این موقع از سال زمین با برگهای زرد و قهوهایشان فرش میشد. به درخواست عمومی، شهرداری دو ماه دست به برگها نمیزد و در این دو ماه هر کس هم عاشق نبود منظرهٔ شهر او را وادار میکرد تا عاشقانه رفتار کند. همان سال تأسیس شهر هم به پیشنهاد حمیرا قرار شد همه خیابانها را چنار بکارند. برای این انتخاب دلیل هم داشت و آن عمر ۴۰۰ سالهٔ این درخت بلند قامت بود. در رؤیای او تیتان جشن تولد ۴۰۰ سالگیاش را هم خواهد گرفت حتی وقتی او دیگر زنده نیست و همین درختان باید در آن روز آذین بسته شوند.
باید مسافت زیادی طی میکرد تا به خارج از شهر میرسید برای همین هم دست دراز کرد و رادیو را روشن کرد. روی سه موج چند ثانیه مکث کرد اما هیچکدام به اندازهٔ کافی به مذاق او خوش نیامد. ترجیح داد خاموشش کند و شیشهٔ ماشین را پایین دهد تا هوهوی باد به صورتش بخورد؛ اما بوی ناخوشایندی به مشامش رسید. انگار چیزی در هوا بود که گلویش را میسوزاند. فوری پنجره را بالا داد. ماشین را کنار زد. سوزش گلو او را به سرفه انداخته بود و شانس آورد که در ماشین آب داشت.
وارد محوطهٔ کارخانه که شد بهسختی جایی برای پارک ماشینش پیدا کرد. آینهٔ کوچکی از کیف درآورد و نگاهی به خود انداخت. با انگشت اشاره چند چین که گوشهٔ چشمش افتاده بود را کشید. انتظار داشت همانطور بماند اما وقتی چینها به جای قبلی برگشتند خیلی زود آینه را بست و از ماشین پیاده شد. از چهل سالگی عادت به این کار داشت و در ۴۶ سالگی هنوز هم این عادت از سرش نیفتاده بود.
آسفالت محوطه هنوز مشکی بود و میشد رد خاکی لاستیکها را روی آن دید. کفشهای چهار سانتی پوشیده و زیرهای روی پاشنهاش چسبانده بود که موقع راه رفتن صدا نمیداد. برای همهٔ کفشهایش این کار را میکرد. نزدیک در ورودی ساختمان اداری کارخانه ایستاد و نگاهی به گوشه و کنار محوطه انداخت. جز چند یاکریم و گنجشک هیچ موجود زندهٔ دیگر دیده نمیشد.
_ خدا خدا میکردم امروز اینجا ببینمتون.
صدای بم یونس بود که به محض دیدن ماشین حمیرا پایین آمده بود تا او را همراهی کند. بوی عطر تلخش بیشتر از جملهای که گفت توجه حمیرا را به خود جلب کرد. لبخندی روی لب حمیرا نشست و درحالیکه ابروی راستش را بالا داده بود نفس عمیقی کشید.
_ بود و نبود من حالا خیلی هم مهم نیست.
_ شما نبودین که اینجا یه تیکه زمین مرده بود.
_ تعارفات رو بذاریم کنار آقا یونس. کارا رو به راهه؟
یونس دستش را دراز کرده بود تا کیف حمیرا را بگیرد اما او دستش را عقب کشید و اشاره کرد که نیازی نیست. بلافاصله دستانش را در جیب شلوار طوسیرنگش قایم کرد و گفت: «همه چی مرتبه الا...»
چند لحظهای مکث کرد و از گوشهٔ چشم نگاهی به حمیرا انداخت. منتظر واکنشی از او بود. چیزی که دستگیرش نشد حرفش را کامل کرد.
_ الا... نیروی کارمون! هنوز نیرو کم داریم و این یهکم کار رو عقب میندازه.
_ اونم درست میشه.
پشت در اتاق جلسات که رسیدند حمیرا دست دراز کرد تا در را باز کند اما یونس دستگیرهٔ در را قاپید و با حس پیروزمندی به حمیرا اشاره کرد که وارد شود.
ده مرد کت و شلوار پوشیده دور میز بیضیشکلی نشسته بودند و با شنیدن باز شدن در همگی ایستادند. دست به سینه بودند و سلام و عرض ادب بود که از هر طرف بهسمت حمیرا پرتاب میشد. حمیرا سرش را پایین گرفته بود و فقط زیر لب جواب سلامها را میداد. کیفش را روی میز گذاشت. با دست اشاره کرد همه بشینند و آخر از همه خودش نشست. چادرش را که کش نداشت جلو کشید و با دست نگه داشت.
یکی از حاضران در جلسه که کت و شلوار سرمهای پوشیده بود و مدام با ساعت مچی طلایی رنگش بازی میکرد صدایش را صاف کرد و گفت: «خدا پدرتون رو بیامرزه خانم ساروجی. مرد بزرگی بودن و قطعاً روحشون شاده که شما اینقدر هوای تیتان رو دارین.»
از دیگر حاضران خواست تا در حق پدر حمیرا فاتحهای بفرستند. در آخر هم بعد از آنکه دستی روی ریش جو گندمیاش کشید صلوات بلندی فرستاد.
_ با نام و یاد خدا و به امید مدد او. خیلی از شما بزرگواران ممنونم که امروز اینجا حاضر هستید و هر آنچه که بنده توفیق داشتم سهم کوچکی در به سرانجام رسیدنشون داشته باشم بدون کمک شما عزیزان میسر نمیشد و در نهایت هم صادقانه بگم همگی چیزی جز وظیفه نیست.
حمیرا تازه حرفش را به پایان رسانده بود که مردی با یونیفرم بنفش و یاسیرنگ وارد اتاق شد. به تبلت در دستش خیره شد و بعد از چند بار انگشت کشیدن روی صفحهٔ آن، دکمهٔ قفلش را فشار داد. سمت میزی رفت که در گوشهٔ اتاق جلسات گذاشته بودند. روی میز خوراکیهای متنوعی چیده شده بود. برای سه نفر چای و برای یکی دیگر شیر کاکائوی داغ و برای چند نفر هم قهوه و در آخر برای حمیرا یک فنجان دمنوش گل گاوزبان آورد.
یونس لبخند بر لب داشت و به چهرهٔ مهمانان خیره بود، منتظر تا چیزی بگویند.
_ مرحبا آقای مؤمن. خوب سلیقهٔ دوستان رو به خاطر نگه داشتین.
_ به پای نکتهسنجیهای شما که نمیرسم خانم ساروجی.
بعد رو کرد بهسمت مهمانان و گفت: «دوستان! من خیلی به خانم ساروجی اصرار کردم قبول کنن تا ما همین جا تو کارخونه بهشون یک اتاق بدیم و هرازچندگاهی به ما سر بزنن و نگاهشون به امور باشه اما قبول نکردن. گفتم شما هم مطرح کنین شاید شانس به شما رو کنه.»
حمیرا فنجانی که دمنوشش به نیمه رسیده بود را در نعلبکی گذاشت. انگار که هیچ حرفی زده نشده باشد از جا بلند شد و گفت: «به گمانم زمان مراسم افتتاحیه رسیده باشه و تعلل نکنیم بهتره.»
بیرون از ساختمان اداری، ورودی جایی شبیه سیلو را روبان صورتی کشیده بودند. سی کارگر با لباس سبزرنگ کنار یکدیگر ایستاده بودند. گلوی حمیرا هنوز میسوخت و کمکم در چشمانش هم سوزشی را حس میکرد. در طول فاصلهای که مقابل سیلو برسند یونس مسیرش را کج کرد تا در کنار حمیرا راه برود. سرش را کمی به او نزدیک کرد و گفت: «جسارت نباشه حمیراخانم میخوام یک سؤال ازتون بپرسم. هیئتمدیره موافقت کردن که باز پرداخت وام رو از دو سال دیگه شروع کنیم؟»
حمیرا قدمهایش را کند کرد. به یونس خیر شد و منتظر ماند تا رو برگرداند. یونس دستهایش را از جیب شلوارش درآورد و سمت حمیرا برگشت.
_ تا حالا از من بدقولی دیدین؟
برق چشمان حمیرا یونس را به تتهپته انداخت. نگاهش را از او دزدید و نفسی که در سینه حبس کرده بود را به بیرون فوت کرد.
داشتند قیچی را به زور دست حمیرا میدادند که صدای ترمز زدن ماشینی در وسط محوطه توجه همه را به خود جلب کرد. پسر جوانی سراسیمه از ماشین بیرون پرید. عرق از پیشانیاش سر میخورد و نفسنفس میزد. حمیرا به یونس اشاره کرد که برایش آب ببرد. پسر درحالیکه دست به زانو گرفته بود گفت: «پونزده نفر تو معدن مسموم شدن حالشون خیلی بده.»
_ زنگ زدین اورژانس؟
_ آره ولی وقتی من اومدم هنوز نرسیده بود.
حمیرا دواندوان سمت ماشینش رفت. خواست استارت بزند که یونس در سمت شاگرد را باز کرد و در ماشین پرید. حمیرا با تعجب نگاهی به او انداخت اما زمانی برای هدر کردن نداشت. یونس را میشناخت و میدانست که از پسش برنمیآید برای همین هم چیزی به او نگفت.
_ میگم حمیرا خانم یه وقت کسی نمیره؟
_ زبونت به خیر نمیچرخه؟
از کارخانه تا معدن پانزده کیلومتر راه بود و با سرعتی که حمیرا میراند انتظار نمیرفت بیشتر از ده دقیقه در راه باشند. در طول مسیر یونس لام تا کام حرف نزد. حمیرا چند بار از شدت عصبانیت کف دستش را به فرمان کوبید. راه در نظر حمیرا کش میآمد و همین کلافهاش کرده بود.
جلوی معدن دو آمبولانس در کابین خود را باز گذاشته بودند. کارگران بیحال روی زمین افتاده و پرستارها در تلاش بودند تا خونسرد به نظر برسند.
_ اکسیژن خونشون افت کرده.
_ چرا باید اینطوری شه؟ تا حالا سابقه نداشته.
پرستار عرق پیشانیاش را با آستین پاک کرد. کمی مقنعهاش را عقب کشید و گفت: «خانم ساروجی جان! از من میپرسید چرا؟»
حمیرا رو برگرداند تا سمت معدن برود. نگاهش بین بیل مکانیکی، لودر و بولدوزر پارک شده در محوطه میچرخید. چند قدم بیشتر برنداشته بود که پاشنهٔ کفشش به سنگی گیر کرد و کنده شد. به اجبار کفشهایش را درآورد و در دست گرفت. به ورودی معدن که رسید کارگری از پشت سر صدایش زد: «نرین خانم مهندس زبونم لال شمام چیزیتون میشه.»
زل زده بود به تاریکی بیانتهای معدن که صدای جیغی رشتهٔ افکارش را پاره کرد. یکی از کارگران را روی برانکارد گذاشتند و سوار آمبولانس کردند. یکی از پرستارها دو بار به بدنهٔ ماشین زد و راننده به راه افتاد. صدای آژیر و قرمزی چراغ گردان آمبولانس تپش قلب کارگرانی که پخش زمین بودند را بیشتر کرد. نگاه حمیرا هنوز به دنبال آمبولانس بود که یونس از پشت او را صدا زد و گفت: «نزدیک بود سکته کنه بدبخت اکسیژن خونش بیش از حد پایین اومد خدا به زن و بچش رحم کنه.»
سه دقیقه بعد صدای جیغ پرستاری دیگر بلند شد. حمیرا با اینکه خود احساس تهوع میکرد بدو خود را بالا سر کارگری که حالش وخیم بود رساند. اکسیژن او به ۶۵ رسیده بود و نمیشد کاری برایش کرد. پرستار با چشمهای قرمز خود به حمیرا خیره شد و گفت: «تمومه!»
یونس با یک جفت دمپایی در دست داشت سمت حمیرا میآمد که او از حال رفت.