متولد هشتاد
نویسنده: زینب غلامی
نشر صاد
متولد هشتاد
نویسنده: زینب غلامی
نشر صاد
زن چشمش به پلهها و نور کمزورِ شمع بود. آرام پایین میآمد و بیشتر تاریکی را میدید. پاشنهٔ کفشش بلند نبود؛ اما بلندی پلهها، تعادلش را بههم میریخت.
این پنجمینباری بود که دوربین عکس فوریاش را لمس میکرد، میخواست مطمئن شود که فراموشش نکرده. از همانجا شروع کرد به گرفتن فیلم. به پایینتر که رسید دیگر هیچچیز را نمیدید جز نوری که کمسوتر از قبل میتابید. نفسهای عمیقش پشتسرهم شده بود، به اینجا که میرسید انگار هوا را گم میکرد و نیستی را با تمام وجودش میبلعید.
شمع خاموش شد. دیگر سیاهی مطلق بود. دست کشید به دیوار، لمس خاکِ نمدار، نفس را به او برگرداند. کمی با خود فکر کرد، در خاطرش نمانده بود که کلید روشنایی این تاریکخانه را دقیقاً کجا پیدا کرده بود. جلوتر رفت و دستش را به دنبال خودش روی دیوار میکشید. به میانهٔ راه که رسید، انگشتهایش دیگر خاک را حس نکردند. کلید را زد. حالا دیگر نور تا آخر این تونل وحشت پیدا بود و دهانهٔ سه دهلیز، سهراهی کوچکی را ایجاد کرده بودند.
سیمهای برق از آن بالا آویزان بودند، سر خم کرد و وارد یکی از دهلیزها شد. سرش میخورد به بالای دهلیز و پشت سرش خاکها آرام میریختند کف دالان و سیمها اتصالی میکردند. چراغها خاموش و روشن شدند. بیشتر خم شد، سرش را پایینتر گرفت و چهاردستوپا راه رفت. به آخر دهلیز رسید. هیچچیز نبود جز تختهٔ چوبی که ادامهٔ راه را بسته بود.
دوربینش را از گردن بیرون آورد. دو زانو نشست و با دو دستش تخته را به سمت خود کشید. میخها در آن خاک نمگرفته، آنقدرها تاب فشار را نداشتند و بهراحتی شل شدند.
تختهٔ چوبی که باز شد، آن را کنار کشید. مچ دستش زیر فشار تخته ورم کرده بود. نشست گوشهٔ دهلیز و چند بار مچش را تکان داد. میخواست از درد جیغ بکشد. با دست دیگرش مچش را گرفته بود. چند بار با خود تکرار کرد: بلند شو... بلند شو... بلند شو... تا بالاخره توانست تکانی به خود بدهد.
مسیر را ادامه داد. دهانهٔ دهلیز بازتر از ابتدا شده بود. دیگر عطر خاک نمخورده را احساس نمیکرد. نفسکشیدن برایش سادهتر از قبل شده بود. کمدی مقابل دالان بود. آن را کمی هل داد، ورودی باز شد.
جلوتر که رفت از دالان خارج شد. به زیرزمین کوچکی که میخواست رسید؛ اما هیچچیز نبود، هیچچیز جز چند میز و صندلی کهنه و کتابخانه نصب شده روی دیوار و چند کتاب بههم ریخته. چشم چرخاند. نور دالان کم بود اما میتوانست کمی دوروبرش را ببیند. سلول، خالی از اسلحهها بود. عکسهایی را که قبلاً از دهلیزها و حفرهها گرفته بود و همراه خود آورده بود نگاه کرد. تفاوت را کاملاً احساس میکرد. حتی یک گلولهٔ کوچک نیز نبود چه برسد به اسلحه. دور خودش میچرخید. دردش را فراموش کرده بود که تاریکیِ یک سایهٔ مردانه از دالان، صدای ترسش را بلند کرد. جیغ کوتاهی کشید. کنار رفت و ترسیده یک کتاب از کتابخانه برداشت و عکسها را لابهلای کتاب گذاشت؛ و بعد هم آن را به کتابخانه برگرداند. دوربینش را هم پایینترین قفسه لابهلای کتابهای روی هم افتاده رها کرد.
سایه، اسلحه داشت. جلوتر آمد و او بیشتر عقب رفت.
_ بیرون از اینجا حرف بزنیم؟
مرد که حالا چشمهای مشکیاش، تردید را در خود داشت گفت: نباید میآمدی...
مرد جلو آمد، به او نزدیک شد، آنقدر که عطرش را احساس میکرد.
_ باید من را بکشی؟
_ شاید.
_ تا حالا انجامش دادی؟
_ نه آسیه، نه...
_ پس انگار من اولین نفرم.
_ ...
_باور کن، اضطرابش از مردن بدترست.
***
آفتاب از بین شاخهها میشکست؛ از میان پردهٔ حریر اتاقش رد میشد و مینشست در چشمهایش. نور که چشمِ بستهاش را زد، از خواب بیدار شد.
بیرمق روی تخت نشست، موهایش را همانطور بههمریخته بالای سرش بست و به ساعت خیره ماند. چشمهایش را کمی تنگتر کرد تا فاصلهٔ دور را بهتر ببیند. هنوز یک ساعت مانده بود به پایان وقت اداری. داشت برای خودش حساب میکرد که اگر این بار برود و باز هم خواهش کند، چندمین باری میشود که به او گفتهاند: نه!
سومین هفتهٔ کارورزیاش بود و همچنان تا ظهر، خوابوبیدار، ماتش برده بود؛ بدون آنکه پایش را در دبیرستان گذاشته و گزارشی برای تحویل داشته باشد.
دو روز پیش، استاد کارورزیاش آخرین حرفهایش را زده بود و او تنها تا آخر هفته فرصت داشت که ابلاغ مدرسه و گزارشش را برساند دست استاد.
میدانست این بار هم به او «نه» خواهند گفت؛ اما باز هم بلند شد، لباسش را پوشید. مقنعهاش را از روزهای معمول جلوتر کشید. چادر ایرانیاش را سر کرد و محکم رو گرفت.
مادربزرگ هر وقت که او را اینطور میدید از سر ذوق بغلش میکرد و میگفت: ببین چهقدر خانم شدی!
و او نیز هر بار برای مادربزرگ یادآوری میکرد که مجبور است و علاقهٔ چندانی به اینچنین خانم بودن و خانم ماندن ندارد.
آماده بود برای رفتن که هادی، پدرش از آشپزخانه او را صدا زد: توی خانه دست به سیاهوسفید نمیزنی هیچ، حداقل بیا صبحانه بخور.
هرگاه که هادی اینطور میگفت احساس میکرد یک بیکارهٔ بهتمام معنا است. برای همین هم بیشتر مواقع راهش را کج میکرد به خانهٔ پدربزرگ و پیش او برنمیگشت.
هادی ادامه داد: میخواهی لقمه بگیرم بگذارم دهنت؟
برگشت و حواسش نبود که چه میگوید: نه خیر. گذاشتهام لقمهٔ بزرگ قبلی که گذاشتید دهنم برود پایین، آخر دارد خفهام میکند.
هادی فنجان چای را روی میز کوبید، لقمه را نخورده گذاشت کناری و گفت: من چه ربطی به این خالهزنک بازیها دارم؟ من خودم موافق نیستم.
مهدیه کلمهای نداشت. رفت و در را محکمتر از روزهای قبل پشت سرش بست.
بیرون از خانه، کلمات راه را به ذهنش پیدا کردند. دوست داشت برگردد خانه و تمامشان را به هادی بگوید. دوست داشت بگوید: تو با خالهزنک بازی کاری نداری؛ اما سکوت میکنی. میخواست داد بزند: تو با رفتارت میگذاری همه دخالت کنند. میخواست اما نمیتوانست. توان حرفزدن با پدرش را نداشت.
چند دقیقه ماند و بعد یادش آمد از یکساعت باقیمانده، فقط نیم ساعت زمان دارد. تا اداره راهی نبود، پیاده راه افتاد و قبل از آنکه ده دقیقه کامل بشود ایستاده بود مقابل کارشناس امور مقطع متوسطه، آقای سماعی.
آقای سماعی خسته و کلافه شده بود. داد زد: خانم نیکفرجام چند بار بگویم؟ مدرسهٔ غیرانتفاعی نمیشود.
مهدیه منتظر ماند و حوصله کرد.
آقای سماعی دوباره تکرار کرد: دختر خوب، مدرسه، مدرسه است. بیا برو دبیرستان نمونهدولتی. نزدیک خانهتان هم میشود. مدرسهٔ نمونه و خوب. راحت میروی و میآیی.
مهدیه گفت: نه آقای سماعی فقط دبیرستان علویزاده.
_باور کن نامه میزنم به استاد راهنمایت بعد هم نامه میزنم به منطقهٔ محل خدمتت. میگویم پدرت را دربیاورند. خستهام کردی بچه.
_برای شما که فرقی ندارد بهجای مدرسهٔ نمونه، ابلاغ را بزنید برای مدرسهٔ علویزاده.
_دختر خوب. آنجا مدرسه غیرانتفاعیست. وقتی مدرسهٔ دولتی معلم ندارد، مگر دیوانهام تو را بفرستم جای دیگر؟
_شما نامه بنویسید مشکلی پیش نمیآید.
_چرا از خود حاج یحیی نمیخواهی؟ بگو یک زنگ بزند اداره، دستورش را بدهد. من خودم تا مدرسه بدرقهات میکنم.
با خودش فکر میکرد که کارش به کجا رسیده که یک پیرمرد روی کوچکترین اتفاقات زندگیاش سایه انداخته. آقای سماعی ادامه داد:
_چند هفته شده که از ترمت گذشته؟
_سه هفته...
_خدا پدر و مادرت را بیامرزد دختر خوب. ترم تمام شد تو هنوز درگیر مدرسهای؟ بیا برو سرت را بنداز پایین کارت را انجام بده. تو فقط یک کارمندی دختر خوب، تعیین تکلیف که نمیکنی!
_کی تعیین تکلیف میکند؟ بروم پیش همان.
_الله اکبر... نمیشود. اصلاً ابلاغ دستت نمیدهم. یک نامه هم مینویسم برای استادت و آن دانشگاه فرهنگیان خراب شده که بدانند چه بچهٔ تخسی را استخدام کردند.
مهدیه آرام نشست روی صندلی، چادرش افتاده بود روی شانهاش. دیگر باید عقبنشینی میکرد، یا شاید هم باید از دلیل اصرارش میگفت.
_من فقط برای این مدرسه آمدم دانشگاه فرهنگیان آقا.
_میخواستی نیایی.
مهدیه نالید: آقای سماعی!
سماعی به ساعت نگاهی انداخت، باعجله وسایلش را ریخت توی کیفش و بلند شد و رفت سمت در.
_بلند شو، ساعت اداری تمام شد.
این دیگر آخر ماجرا بود. یا میشد و یا حراست دانشگاه برای این کارش، او را میفرستاد کمیتهٔ انضباطی.
_بلند نمیشوم.
_یعنی چه؟ بلند شو ببینم.
_ابلاغ را بدهید بروم. اگر نه تکان نمیخورم. اگر دستتان هم به من بخورد طوری جیغ میکشم و داستان سر هم میبافم که هم من بدبخت شوم و هم شما.
سماعی برگشت سمت میزش، خودکار را برداشت و از میان کاغذهای پرینت شدهٔ روی میز، برگهٔ مستطیلی کوچک ابلاغ را پیدا کرد و پر کرد. مهدیه نقش دبیرستان علویزاده را که بر روی ابلاغ دید نفس عمیقی کشید.
آقای سماعی برگه را پرت کرد روی همان میز و گفت: برش دار. گزارش این کولیبازی و تهدیدت را یکبار میفرستم برای گزینش خراسان، یکبار هم برای حراست دانشگاه. وای به حالت اگر حاج یحیی تو را به اداره پس بفرستد، بیچارهات میکنم. برو که دیگر ریختت را نبینم.
مهدیه جملات آقای سماعی را نشنید. نگاهش به ابلاغ بود و نام مدرسه.
پلههای اداره را یک خط در میان پایین میآمد. عجله داشت و حواسش نبود که چادر نصفه و نیمه روی سرش، دارد کل زمین را جارو میزند.
پیاده با همان حال خوش، راه افتاد. از چهارراه نواب رد شد. پیش از آنکه سر در پارچهفروشی آقا یحیی را ببیند مسیرش را کج کرد و رفت تا از کوچهٔ عسگریه میانبُر بزند و برسد به خانهٔ توکلیها و بعد هم مدرسهٔ علویزاده.
مدرسهٔ علویزاده، سنوسال زیادی داشت، مهدیه این را از تاریخ ساخت روی سر در مدرسه که بین کاشیهای قدیمی نوشته شده بود فهمید. محلهٔ عیدگاه انگار این مدرسه را تاریخ خودش میدانست. مهدیه از پدربزرگش شنیده بود که حاج ابراهیم، پدر آقا یحیی، حدود هفتادسال پیش وقتی که میخواست مدرسهٔ جدیدش را افتتاح کند، بخشی از زمینهای مردم را خرید. یک قسمت را وقف حوزهٔ علمیه کرد و در قسمت دیگر کنار مدرسهٔ اسلامی علویه که سالها قبل جان گرفته بود، مدرسهٔ اسلامی دخترانه ساخت و نامش را علویزاده گذاشت. بعد از سالها، مدرسهٔ علویه و علویزاده جان بیشتری گرفتند و فعالیتشان هم بیشتر شد.
از خیابان نواب که عبور کرد، از خانه توکلیها که گذشت، رسید به مدرسهٔ علویزاده نوسازی شده و مرتب که تماشایی بودنش را به رخ میکشید.
مهدیه بار دیگر به ابلاغ در دستش نگاهی انداخت. نفس عمیقی کشید و زنگ مدرسه را زد. مدرسه بافت قدیمی خود را با آن پنجرههای قوسیشکل و شیشههای رنگی کار شده در آن، حفظ کرده بود.
منتظر ماند، کسی از پشت آیفون پاسخش را نداد تا زمانی که آقا یدالله، بابای مدرسه در را برایش باز کرد. اخمهای آقا یدالله در هم بود. گفت: خانم مدیر گفتند نمیشود بیایی داخل.
مهدیه ابلاغ را مقابل چشمهای آقا یدالله گرفت. یدالله سرش را جلو کشید. انگشتش را زیر کلمات گذاشت و باز انگار که نفهمید چه میخواند. پرسید: این یعنی چی؟
مهدیه جلو آمد و در را باز کرد و از کنار آقا یدالله خودش را جمع کرد و آمد داخل مدرسه.
_یعنی حتی اگه خانم مدیر هم بفرمایند نمیشود، با این ابلاغ باید بشود. من دیگر کارورز رسمی این مدرسهام.
آقا یدالله سر تکان داد و گفت: خدا به دادت برسد دختر... .