تاریخ انتشار: 1398/12/12

موضوع: داستان

قیمت: ۱۵,۰۰۰ تومان

چهل و یکم

پدیدآورنده:

رمان چهل و یکم نوشته‌ی حمید بابایی. یک رمان عرفانی‌ مذهبی است. رمان نیم‌نگاهی به اثر جاویدان عطار «تذکره‌الاولیا» دارد که در بستر تاریخ معاصر اتفاق می‌افتد.

 

معرفی کتاب

رمان راویی دارد به نام میرعماد که کاتب است و خوش می‌نویسد. داستان در شهر مشهد کمی بعد از حادثه مسجد گوهرشاد اتفاق می‌افتد. راوی در صحن بارگاه امام‌رضا مشغول کتابت «تذکره‌الاولیا» است. او در صحن تنها نیست. مردی درشت هیکل با حالی نزار در صحن حضور دارد. حال آشفته و شیداگونه‌ی این مرد که ادریس نام دارد توجه میرعماد( یکی از راوی های رمان) را به خودش جلب می‌کند.

ادریس یکی از افراد نظمیه بوده که از تهران منتقل شده به مشهد. او در واقعه‌ی گوهرشاد حضور داشته، ظاهراً تیری شلیک نکرده. او مدام در وهم و رویا خودش را می‌بیند ایستاده در حیاط مسجد گوهرشاد، مردم زخمی درست مثل برگ‌های پاییزی یکی‌یکی روی زمین می‌افتند. زن‌ها با چادرهای سیاه و خاکی به هر طرف می‌دوند. او اسلحه‌اش را به سمت آسمان گرفته، به سمت کبوترهای حرم. شلیک کرده؟ یا نه؟

او در میانه‌ی ماجرا از غفلت فرمانده‌ی خود استفاده می‌کند و به خودش آسیب می‌زند تا مجبور به شلیک نباشد، اما باور ندارد که بیگناه است. ادریس زنی دارد به نام گلنسا. گلنسا زنی است به قامت و رفتار درست مثل زنان محجبه و باوقار آن روزها، اما گلنسا تنها یک زن مطبخ‌نشین نیست. او یار  ادریس هم هست.

او می‌فهمد حتی اگر در آن واقعه در میانه‌ی میدان هم ایستاده باشد باز در گناه هم‌قطارانش شریک بوده و باید توبه کند، توبه‌ی نصوح. حالا او چله‌نشین صحن امام رضا شده. و میرعماد در میان اتفاق‌های روزمره‌اش، مسائل و مصائب روزگار عهد رضاخانی نظاره‌گر اوست و با او رفیق شده. هر دو نمی‌دانند آخر این چله نشینی چه خواهد شد. کاتب حقیقی سرنوشت بر پیشانی ادریس چه نوشته است. آیا حضرت یار او را می‌پذیرد؟  

مشاهده بیشتر

مشاهده کمتر

معرفی محصول

 

از آن باران تند، سر تا پا خیس بودم. به محض آن‌که پا به شبستان مسجد گذاشتم و او را دیدم، باران و خیسی لباس‌ها فراموشم شد. ریش انبوه و موهای پریشانش گواهی می‌داد مردی شوریده‌دل است. جایی در نزدیکی محراب ایستاده بود و نماز می‌خواند. قنوت که می‌خواند دیدم آشکارا دستانش می‌لرزد. نه‌فقط دست، که انگار تمام اندامش می‌لرزید. جامه‌ای پشمی و شیری‌رنگ به تن داشت که ضخیم و مندرس بود، و گلیم کهنه‌اش را بر دوش انداخته بود. می‌لرزید اما پیدا بود لرزش اندامش نه از سرما، که از آشوب درون است. چرا این‌طور بی‌قرار بود؟! نماز مغرب را که بجا آورد، همان‌جا نشست تا تعقیبات و ادعیه بخواند.

همیشه شب‌های مسجد را دوست داشته‌ام. وقتی چراغ‌های روغنی و زنبوری روشن می‌شوند و با نور محقر خود شبستان را روشن می‌کنند، طوری‌ست که انگار مسجد حضور و معنای دیگری می‌یابد. البت که وقت کتابت نورِ چراغ‌های آویخته از دیوارها کفایت نمی‌کند، برای همین ناچار بوده‌ام شمع و چراغدان کوچکی به همراه بیاورم؛ تا کی این قرض ادا شود و آن عهد وفا. عهدی که بر گردنم بود و باید هر طور شده آن را بجا می‌آوردم. در ازای بدهی پنجاه‌تومانیِ پدرم به میرزا حسن‌خان، قول داده بودم چهل باب از تذکره الاولیا را به خط خوش بنویسم. میرزا حسن‌خان نسخه‌ای موروثی از تذکره الاولیای عطار داشت که حالا کهنه و پوسیده شده بود. موریانه‌ها حاشیه و حتی جاهایی از متن تذکره موروثی او را جویده بودند و او می‌ترسید به زودی کتابش از آسیب این آفت نابود شود. همین شد که در معامله‌ای خوشایند، بنا شد در ازای دین پدرم، چهل باب از تذکره الاولیای او را، دوباره تحریر کنم. چهل بابی که از گزند روزگار و نیش موریانه‌ها در امان نمانده بود.

میرزا حسن مرد جاافتاده و همیشه خندانی است. یک روز در حالی که همان لبخند همیشگی را به لب داشت گفت: «پسرجان با دست و دل منزه برو حرم آقا یا جایی همان حوالی بنشین و دست به قلم ببر که این نُسخ که می‌نویسی کلام حق است. کلام و جانِ بندگان نظر کرده خداست. گفتن و نوشتن در باب بزرگان، دست و دل طیب و طاهر می‌خواهد.»

درباره پدید آورنده

نظرات کاربران