از نگاهش، هیچ چیز نمیشد فهمید! انگار در خاطرات دوری سیر میکرد…
نگاه میکرد و چیزی نمیدید… آدم گاهی حس میکند سینهاش دارد شکافته میشود، اما حرفی روی لب نمیآورد…
دلش زیر و رو میشد. نگاه بیحالتش را از چشمهای گلی برداشت و بی هیچ حرفی از چادر زد بیرون. توی کپنک، چهارشانهتر و قویتر به نظر میرسید و آن شب غمگینتر.
فانوس که با دست باد خاموش شده بود را زمین گذاشت اما تفنگ را نه!
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.