مرثیهای برای رویای آمریکایی
60,000 توماناين اثر در واقع نقد هايي است بر سيستم سياسي، اقتصادي آمريکا از سوي آقاي نوام چامسکی…
فراتر از جنون
45,000 تومانفراتر از جنون دقیقاً همان جایی است که دیگر فکر نمیکنی و درکی از اطراف نداری. فراتر از جنون برای من یعنی یک جنازه که نفس میکشد یا یک نابینا که تماشا میکند. همهچیز زمانیکه انسان به فراتر از جنون میرسد میتواند تبدیل به یک توهّم شود و مانند دروغی کثیف، رنگ حقیقت به خود بگیرد.
تپش خون
50,000 تومانخصلت مردم ماروخ این بود: زندگی خود را بچسب تا زندگیات را به خودشان نچسبانند. مراد و نوچههایش بیرون آمدند. گردآمدن اینهمه آدم برای نمایش او خوشحالکننده بود؛ اما چیزی کم داشت؛ یک زهرچشم تا قدرت خود را به مردم بچشاند. لباسهایش را مرتب کرد و خاک را از تنش دور کرد. قدمی در پهنای کوچه کشید و صدا را بالا انداخت:
«امروز همه شیرفهم شدن که سزای گندهشدن جلوِ مراد چیه! گندهشون که این خانومخانوما بود، از میدون بهدر رفت. تازه اینم بگم چون با شوهر نامردش همکاسه بودم، اینقدر محترمانه بیرونش کردم وگرنه اگه شما بودید، سر یه روز از ریشه ساقط میشدین.»
آقای سالاری و دخترانش
49,000 تومانگودرزی یک روز در میان زنگ میزد و پیشنهاد استخر و کوه و سفرهخانه میداد. سالاری همه را رد میکرد و بهانهای میآورد مثل پادرد و کمردرد… وقتی سعید همین پیشنهادها را به او میداد، برای ردکردن دعوتش احتیاج به هیچ بهانهای نداشت و سعید هم اصلاً اصرار نمیکرد. سالاری خوب میدانست چرا باید پیشنهادهای گودرزی را فوراً رد کند. جدا از بیحوصلگی، بهتجربه دریافته بود که آدمهایی که خودشان را رفقای قدیمی او میدانند، از ارتباط با او هدفی جز پول ندارند.
خاتون معطر
57,000 تومانهنرمند همیشه پارهای از خودش را در اثر جاودانه میکند؛ کلمه، تصویر، هرآنچه که از خود دارد. تردید را برای کشیدن طرح کنار گذاشتهام. میدانم امپراتور با دیدن این طرح چنان خشمگین میشود که اوّلاً مثل گاو خشمگین نعره میکشد، ثانیاً همۀ داستان این طرح را میدانند. وقتی میدانند دیگر نیازی به توضیحدادن نیست. من هدف حزب را با کشیدن این طرح به ثمر میرسانم.
رقص خرس
42,000 توماناسماعیل صدای برخورد گوشی با جایی را حس کرد و بعد ارتباط قطع شد. دل توی دلش نبود. بلند شد. با همان صورتی که نصفش کبود بود، لباس پوشید. به مادرش گفت که شاید تا صبح نیاید؛ اما مادرش گفت که شب تنها میترسد. مخصوصاً با این دعوایی که سر شب شد و مشت خورد توی صورت اسماعیل. از او خواست که زودتر بیاید. اسماعیل ماند سر دوراهی. اگر میخواست فقط تا خانهٔ سرمهشان برود و با نگاه به پنجرهٔ اتاق سرمه دلش را آرام کند و برگردد، لااقل دو ساعت طول میکشید.
_ باشه. میآم.
سیاگالش
خدایا من الان چند روز است به مردم همین را میگویم. همین آیه را معنی میکنم «هر سوی بنگرید؛ هرجا نگاه کنید؛ خدا را میبینید». پس خودم چرا کورم؟ چرا نمیبینم؟ آیا صورت تو همین کوه و جنگل و مه و آفتاب است؟… چرا گرم نمیشوم…؟
از شاخههای پربرگ درخت ندایی آمد؛ ولی من آنجا دنبال نوری بودم؛ آتشی، شعلهای شاید…
میم و نونهای جدا شده از من
اصلاً حالم خوب نیست؛ مثل آن روز مصیبت. مثل پنج سال پیش احساس بدی سرتابهپایم را فراگرفته است.انگار همۀ جهانم دارند خورده می شوند؛ دارند جویده میشوند. هرچند ریشههایم در بیشتر قسمتها هنوز سالماند؛ اما بینشان فاصلۀ کمی افتاده است. حاشیۀ اینوسط از بین رفته است. خدا کند این آهوی کناریام سالم بماند؛ از آهوی سمت چپ که چیزی نمانده است. شکارگاه دارد به کویری تبدیل میشود و این شکاف دارد گلها و درختها را از هم جدا میکند. خدا کند چیزی از حاشیهام باقی بماند.
زنی که اتفاقاً منم
زن هر شب، نیمهشب پشت درِ آپارتمانش ظاهر میشد. هر بار با بوی قهوه، کیک تازه، دسر یا دمنوش غافلگیرش میکرد و همان جا پشت در آنقدر از زمینوزمان حرف میزد تا مغز هدایت را از کار میانداخت. زن میخواست پایش به خلوت هدایت باز شود؛ اما او هر بار از همان پشت در با سکوتش به زن میفهماند که نه آپارتمانش جای اوست و نه هدایت همصحبتی مناسب.
سلفی با خرابکار
مامانخان همیشه میگوید «آدم باید زبان به دهان بگیرد و شترگلو باشد. یعنی قبل از گفتن چیزی خوب به حرفش فکر کند، حسابی مزهمزهاش کند، اگر مصلحت و بجا بود، آنوقت به زبان بیاورد. چه اصراریه همهچیز رو جار بزند». راست میگوید؛ آنقدر خودش تودار و باسیاست است که من خیلی توی چشمش هستم.
هیولای دریا؛ افسانه ساحل خوف
هیولای دریا داستان هربرت لمون است. او را هربی صدا میکنند. هربی مسئول اشیای گمشده هتل لوکس ناتالیوس است که یک روز کار عجیبی میکند. ویولت، دختری را که تا نصفه از پنجره توی کیوسکش آمده، توی یکی از چمدانها قایم میکند. البته ظاهرا کار خوبی میکند، چون مردی عجیب و غریب دنبال ویولت میگردد! پس شاید داستان درباره ویولت باشد که داشت از دست مرد عجیب غریبی با یک قلاب به جای دست فرار میکرد…! بهرحال ویولت از هربی درخواست میکند تا پدر و مادرش را پیدا کند. آنها دوازده سال پیش گم شدهاند…
میز مگنولیا
دو چیز هست که دقیقاً از روزهای اوّل ازدواجمان در خاطرم مانده است: اوّل اینکه من عاشق پیشبندپوشیدن بودم؛ چون این کار علاوهبراینکه یک حس نوستالژیک به من میداد، من را به یاد مادربزرگم میانداخت و دوم اینکه من یک ظرف شیشهای گنبدیشکل روی پیشخوان آشپزخانهام داشتم که هیچوقت دلم نمیخواست خالی بماند و پربودن این ظرف باعث میشد که آشپزخانهام حس خوبی به من بدهد.