نمایش 9 24 36

رد پاهای روی آب

وقتی گوشی مرکز تحقیقات را سر جایش کوبیدم، احساس کردم که از عصبانیت دارم منفجر می‌شوم. یک احساس گرفتگی گلو داشتم؛ بااینکه او آن‌قدر غر زده بود که نفسش بند بیاید. حتّی نمی‌توانستم نفس بکشم. انگار دستش را گذاشته بود روی رگبار. مشکلش جسمانی بود البته. داروهایی که می‌خورد، روانش را به‌هم می‌ریخت گاهی. من تمرکزم را گذاشتم روی متن. با خودم گفتم مرگ یک بار شیون یک بار؛ بهتر است جدا بشویم.

عشق یک لبخند نیم سانتی

آقاجان حسابی توی فکر بود و خیره شده بود به دیوار. بیستم را نشانش دادم. دفترم را گرفت دستش و نگاهش کرد. منتظر یک عکس‌العمل شورانگیز بودم؛ اما فقط به اندازۀ نیم سانتی‌متر از هر طرف لب‌هایش کش آمد؛ به اندازۀ دو سانتی‌متر هم سر تکان داد و دفتر را داد دستم. یک‌دفعه سردم شد و فکر کردم یعنی من فقط برای نیم ‌سانتی‌متر لبخند و خوش‌حالی این‌قدر درس خواندم و نوشتم! دفتر را بستم و تصمیم گرفتم بیست را نشان بقیه ندهم.

 

هیولا وارد می‌شود

کووید۱۹ یک بیماری ساده نیست، حتی یک بیماری پیچیده هم نیست؛ کووید۱۹ یک هیولاست، هیولایی نتیجه ی سبک زندگی سرمایه دارانه. «هیولا وارد میشود» تلاشی است برای تبیین موبه موی نحوه ی ارتباط کووید و بیماری های ویروسی با سرمایه داری.

قدیس دیوانه

چشم‌های جواد به وکیل التماس می‌کنند. خرخری می‌کشد و پشت دماغش را صاف می‌کند:

«آقای وکیل، ته کارا بوگو ما را از این جهنّم خلاص کن. همین چیزایی که خودمون سه‌تا شنیدیم، واسه یه‌عمر عذاب‌کشیدن بسه‌س. بوگو چی‌کار کنیم؟ جنازه را می‌دی ببریم یه‌گوشه دفن کنیم یا بازم باید بیشینیم زخم بزنیم به جیگرامون؟ من خدازده دادم واسه پونصد نفر غذا پختن!»

شکوفایی؛ براندازی

حمله آغاز می‌شود. اما نه آن طور که انتظار دارید! با باران شروع می‌شود. بارانی که بذر را حمل می‌کند بذرهایی که یک شبه در همه جا جوانه می‌زنند. این گیاهان ناشناخته زمین‌های کشاورزی را تصرف می‌کنند، چون پیچکی خانه‌ها را دربرمی‌گیرند، حیوانات و مردم را می‌بلعند و بدون توقف به پیش می‌روند! اما در این میان سه نوجوان از خطرات این گیاهان به شکل مرموزی در امان هستند. راز آنها چیست؟ چه چیزی آنها را به‌هم پیوند داده؟ آیا آنها می‌توانند به این کابوس پایان ببخشند.؟

آماده ترور باش

به نفس‌نفس می‌افتم. صدای ماشین‌ها نزدیک‌تر می‌شود. ماشین سر خیابان می‌ایستد. به پیاده‌رو می‌زنم و خود را پنهان می‌کنم. ماشین به خیابان می‌پیچد؛ من به کوچه می‌پیچم. ماشین نزدیک می‌شود؛ موتور را به دیوار تکیه می‌دهم. نمی‌دانم چه‌کار کنم. به‌طرف آخر کوچه می‌دوم؛ اما کوچه بن‌بست است. خودم را توی تاریکی می‌کشانم. ماشین می‌ایستد. صدای قدم‌هایی می‌آید که توی کوچه می‌پیچد. به موتور نزدیک می‌شود؛ کمی به آن‌ور می‌رود و آرام به آخر کوچه خودش را می‌کشاند. از ترس چشم‌هایم را می‌بندم. بدنم کرخت شده و نفسم بند می‌آید. قدم‌ها به نزدیکی‌ام می‌رسد و می‌ایستد. نمی‌دانم چقدر می‌گذرد؛ اما قدم‌ها از من دور می‌شود و صدای پاها محو می‌گردند. جرئت ندارم چشم‌هایم را باز کنم. وقتی از لای پلک‌هایم نگاه می‌کنم، هیچ‌کس در کوچه نیست!

گاف

«خدایی چون ما اینجا از همه بدبخ‌تریم. کمیته یَم آمده، بهزیستی یَم آمده؛ همه گفتن ما از همه بدبخ‌تریم. خودِت بیا؛ سقف خانه‌مان داره مِریزه.»

پیامبر بی‌معجزه

این کتاب داستان جنگ و جدال میان روح و نفس آدمی است. لغزش‌هایی که هر لحظه رخ می‌دهد و تمایلات و تردیدهایی که مسیر زندگی انسان را مشخص می‌کند….

باباکوهی

هنوز چند دقیقه‌ای از برخاستن هواپیما از مهرآباد نگذشته بود که تازه از پشت شیشه، متوجه فضای بیرون شدم. روز قبل که برای اوّلین‌بار سفر هوایی را با جت فوکر از شیراز به تهران تجربه می‌کردم، کنار پنجره نبودم. حالا مشاهدۀ ابرهایی که چون تپه‌ماهورها و یا چیزی شبیه به گل‌کلم و یا مرجان دریایی به چشم می‌آمدند، برایم جالب و دیدنی بود. دو نفر کناردستی‌ام، زن و مرد میان‌سالی بودند که فارسی بلد نبودند؛ فرنگی بودند و مرتب باهم می‌گفتند و غش‌غش می‌خندیدند.

عزم راه

توافق عام و گسترده‌ای در میان محققان وجود دارد که انسان‌های برجسته، گاهی علت «ضروری» و «مهم» تحولات تاریخی بوده‌اند و «نفوذ» و «تاثیر» متمایز آنها، قابل انکار نیست.

همسایه بغلی 2 ؛ هیولای مرداب گل ختمی

هیچ‌کدام از گولزها، تلفن‌همراه نداشتند و فرانک گولز حسابی مسحور تلفن‌همراه من شده بود. به نظر نمی‌دانست که این روزها چقدر تلفن‌همراه، وسیلهٔ عادی و پیش‌پاافتاده‌ای است.

تلفن‌همراه را از جیب جلوِ هودی‌ام بیرون آوردم و چندتا عکس از پا گرفتم. در صفحهٔ تلفن، پا چندش‌آورتر هم به نظر می‌رسید. گفتم:

«شاید بهتر باشه فلاش بزنم.»

و فلاش تلفنم را روشن کردم و چند سری عکس دیگر گرفتم. نتیجهٔ کار، این بار وحشتناک‌تر بود.