نمایش 9 24 36

سلام همسایه 1 ؛ خرت و پرت های گمشده

از خواب بیدار می‌شوم و برای یک دقیقه نمی‌دانم که اینجا کجاست. این بخش موردعلاقهٔ من در تمام اثاث‌کشی‌ها است. بوی اتاقم به بوی هیچ‌کدام از اتاق‌هایی که تاحالا داشته‌ام، شبیه نیست. در چارلستون اتاق بویی شبیه به بوی گوشت نمک‌سودشده و خوش‌بوکنندهٔ هوای وانیلی داشت. اینجا بویی شبیه به بوی مسیر کتاب‌خانهٔ اصلی ساحل آلن دارد؛ بویی شبیه به چوب کهنه یا چیزی در همین مایه‌ه

همسایه بغلی 1 ؛ یک شب شوم برای بچه‌‌قلدرها

من خودم را از پنجره کمی بالا کشیدم تا بهتر ببینم. فرانک شلوار مشکی و پیراهن سفید پوشیده بود؛ اما من از همان جا که بودم، می‌توانستم ببینم که نه کفش داشت نه جوراب. دقیقاً شبیه همان عکس اینترنتی‌اش بود. همان‌طور که مامان وراجی می‌کرد، فرانک کیک را از دستش قاپید. مامان وقتی هیجان‌زده و دستپاچه می‌شد، نمی‌توانست جلوِ حرف‌زدنش را بگیرد.

تکل مازیار زارع زیر پای کریم انصاری فرد

سر فلکۀ سپه، مردان و زنان زیادی ایستاده بودند. بیشتر یا به آن دوردست چشم می‌انداختند و یا ساعت سیکوی روی دستشان را چک می‌کردند. بااینکه نظم نداشتند؛ اما بی‌نظم هم نبودند. همۀ این مردان و زنان منتظر را از نگاه گذراندم. خیابان سپه روز عادی‌ای را نمی‌گذراند. معلوم بود که قزوین، چون پابه‌ماهی است که به درد افتاده و باید فرزندی به دنیا بیاورد. مادرم تا فلکه با من آمد. وقتی خواست خداحافظی کند، گفت:

آمین

بسم الله الرحمن الرحیم

ای دانای راز

به کجا نگاه کنم؟

کجا را جستجو کنم؟

تا بیایم آن را:

“گنجی که در من پنهان است”

و تو

نقشه‌اش را در قلب من رسم کرده‌ای.

هر شب بیداری

خیلی‌وقت‌ها برایم پیش آمده بود یکی روی زندگی‌ام چمباتمه بزند و بیفتد به جانم. آن‌موقع هم نمی‌توانستم ساکت بنشینم و تنها نگاه کنم. اصلاً هیچ‌وقت سعی نکردم بی‌تفاوت باشم. نمی‌دانم، شاید هم گاهی خواستم، اما اصلاً بلد نبودم؛ چون سرسختانه باور داشتم آدم وقتی از هر چیزی اذیت می‌شود، نباید ساکت بنشیند. باید اعتراض کند؛ گاه با دلیل و منطق، گاه با دادوهوار.

عمود878

ذهن چیست؟ می‌رود هزار راه؛ می‌بردت هزارجا؛ هزار حرف می‌زنی با هزار کس و هزار کار می‌کنی و پلک می‌زنی؛ همین جایی. همین جا که دراز کشیده‌ای و داری فکر می‌کنی. بعد از بازاری که نزدیک حرم بود، کوچه‌های جنگ‌زدۀ عراق توجه آدم را بیشتر از هر چیز دیگری به خودش جلب می‌کرد. اینجا از دست جنگ فرصت نفس‌کشیدن ندارد. سیم‌های برقی که مثل کلاف موی شانه‌نخورده به هم پیچیده است توی کوچه‌ها، شکم داده و آمده تا وسط کوچه.

ایرانشاه

«دزد! بگیریدش. دزد! بقچه‌ام. دزد! بگیریدش.»

اسماعیل سر چرخاند تا جمعیتی را که به تماشای تعقیب‌وگریز بودند، نظاره کند. از کسی فعلی سر نمی‌زد که هیچ، چند تن از آنان نیز که باهم در گپ‌وگفت بودند، سر به جانب کودک گرداندند و لمحه‌ای خندیدند و به کار خویش شدند. اسماعیل با خود گفت جماعتی که به دزد و مال‌باخته بخندد، هیچ‌گاه روی آسایش نمی‌بیند. از کجا معلوم فردا نوبت آنان نباشد؟

خواب‌های سفید

بیرون را تماشا می‌کنم. ساختمان‌ها و درخت‌ها در میان مه غلیظ مثل ارواح یخ‌زده از برابر نگاهم می‌گذرند. نمی‌دانم چرا سایهٔ هیچ آدمی توی پیاده‌روها و خیابان نیست. یعنی همه از سرما به خانه‌هایشان رفته‌اند؟ شاید هم من نمی‌توانم ببینمشان. از پشت این پنجره‌های مه‌گرفته چیز زیادی مشخص نیست؛ اما نمی‌شود که بیرون سایهٔ سیال هیچ جنب‌وجوشی توی خیابان نباشد. انگار همهٔ ماشین‌ها و اتوبوس‌ها ایستاده‌اند و تنها ماییم که حرکت می‌کنیم. آدم‌ها کجایند؟ آیا قرار است طوفانی بیاید که حتّی یک نفر هم پیدایش نیست؟ شاید هم مشکل از همان مه است.

سی‌و‌نه پله

انگار صدایی مدام در گوشم می‌گفت بلند شو کاری بکن وگرنه هرگز نمی‌توانی دوباره بخوابی.

هک‌پلاس

مهشید و پروانه که در رشته مهندسی کامپیوتر در تهران درس می‌خوانند بعد از پیدا کردن کار و پول درآوردن برای خود سوئيتی در شهر اجاره می‌کنند و از خوابگاه بیرون می‌آیند. آنها رویای پولدار شدن دارند. از طرفی دوست دیگر آنها حانیه در شهرستان مانده و دندانپزشکی می‌خواند. او به کارهای خیریه علاقه دارد و در جریان زلزله کرمانشاه برای مداوای مردم به آنجا می‌رود …

پروانه و مهشید در تهران در دنیای کسب‌وکار و خوشگذرانی غرق می‌شوند و جریان زندگی‌شان آن‌طور که فکرش را می‌کردند پیش نمی‌رود. آنها وارد دنیای تجارت الکترونیک و کسب وکار مجازی و ارز دیجیتال می‌شوند و پس از آشنایی‌شان با دو جوان هم‌رشته در جریاناتی به هکرهایی تبدیل می‌شوند که به دردسر می‌افتند.

نویسنده در این داستان به سودای پولدار شدن جوانان در جامعه امروزی و خطرات و تهدیدهای آن پرداخته است.

افسانه جزیره کبودان

(دیدگاه کاربر 1)

همه سرشان به کاری گرم بود. چندتا از گوزن‌ها پسته‌ی کوهی نُشخوار می‌کردند. ایپک و ساچلی دنبال هم می‌دویدند و بازی می‌کردند. توی دلش گفت: «خوش به حالشون … اون‌ها که یه شاخ عجیب و غریب روی سرشون ندارند … اون‌ها که نباید تصمیم بگیرند!»

گره دریایی

«گره پشت گره! پیچِ بازنشدنی پشت پیچ‌ بازنشدنی دیگر و فیش‌هایی که به هم نمی‌خورند. حالا که فقط چند ساعت تا موعد تحویل نفت‌ها مانده است، این حسگرها شده‌اند قوزِبالاقوز. من قربانی یک تشابه لفظی شدم. دل‌سوزی فقط اسمش سوختن است؛ دل کسی را سوزاندن هم فقط اسمش سوزاندن است؛ یک مفهوم استعاری یا یک سوزش مجازی وگرنه که دل کسی نمی‌سوزد؛ ولی سوختن در بخار روغن یک سوزش واقعی است. ذهنم دارد تاول می‌زند.