یک روز بعد از حیرانی
به جز پرچم چیزهای دیگری هم بود که باید همراهت میکردند. انگشتری که به مهدیه سفارش داده بودی و شال عزایت. همان شالی که هیچوقت اجازه نمیدادی شسته شود. به مادرت می گفتی« نشور. مگه کسی شال عزا رو میشوره؟ آیت الله مرعشی نجفی نزدیک چهل سال شال عزاش رو نشست» شالت هدیه مهدیه بود. هفت هشت سال، تمام ایام محرم و فاطمیه و عزاداریها همراهت بود. یک شال مشکی نخی بلند. آنقدر بلند که تا روی زانوهایت میرسید. و همیشه یک دور، دور گردنت میپیچیدی.
یادت باشد
با هر جان کندنی که بود برایش قرآن گرفتم تا راهیش کنم، لحظه آخر به حمید گفتم: «حمید تو رو به همون حضرت زینب(س) هرکجا تونستی تماس بگیر». گفت: «جور باشه حتماً بهت زنگ میزنم، فقط یه چیزی، از سوریه که تماس گرفتم چطوری بگم دوستت دارم؟ اونجا بقیه هم کنارم هستن، اگه صدای منو بشنون از خجالت آب میشم»؛ به حمید گفتم: «پشت گوشی به جای دوستت دارم بگو یادت باشه! من منظورت رو میفهمم». از پیشنهادم خوشش آمده بود، پلهها را که پایین میرفت برایم دست تکان میداد و با همان صدای دلنشینش چندباری بلند بلند گفت: «یادت باشه! یادت باشه!» لبخندی زدم و گفتم: «یادم هست! یادم هست.»
آتشگاه
لوطک جمعیت زیادی نداشت. افتاده بود در گودی میانِ کوه آتشگاه و جنگلهای بلوط و تپهها. تا به چندمتریاش نمیرسیدی بلوطک را هم نمیدیدی، اما داشتن یک بازار و خانی با یک قلعه، آنجا را مهم کرده بود. از آبادیهای اطراف آدمهای زیادی برای خرید به بازارش میآمدند. علاوه بر آن، تلگرافخانه و چند ادارهٔ حکومتی هم با ساختمانهای یکطبقه و کوچکشان در همین بلوطک بود. مردم از جاهای اطراف برای خریدن نمک، صابون، نفت و پارچه و تعمیر دوچرخهها و رادیوهایشان به بازار بلوطک میآمدند و بازار کوچک بلوطک جوابگوی همهشان بود.
هنر چاقبودن
بهعنوان کسی که هر دو سمت ماجرا را زندگی کرده است باید به شما بگویم که همین حالا آدمهای زیادی هستند که وقتی به من میرسند میگویند رامبد چاق را بیشتر دوست داشتند. میگویند چاقی به من بیشتر میآمد. بیشتر آنها اینحرف را وقتی که چاق بودم هم به من گفته بودند و من همیشه ابرو در هم کشیده بودم که اینها چه میگویند؟ اینها دوست دارند دل من را خوش کنند. همین حالا کدام یک از اینها حاضر است باقی عمرش را با یک آدم چاق زندگی کند؟ اما حالا که لاغر شدهام از خودم میپرسم اینها که دیگر دلیلی برای گفتن این حرف ندارند. اینها با این حرفشان نهتنها دل من را خوش نمیکنند که حتی من را عذاب میدهند. آنوقت از خودم پرسیدهام که نکند واقعا چاقی بیشتر به من میآمد. یکلحظه به عنوان یک آدم چاق با تمام وجود به این فکر کنید که اگر چاقی بیشتر از لاغری به شما بیاید چه؟ (منظورم این است که چاقی برای شما نه یک محدودیت، جذابیتی باشد که باعث شود شما جذابتر هم به نظر برسید.)
کارت دعوت
صدای پسربچهٔ کوچک همسایهٔ بالایی آمد که داد زد: گلللل… لبخندی زد و چشمهایش را بست و یاد روزی افتاد که مرتضی با جعبهٔ شیرینی استخدامش وارد حیاط شده بود و او داشت جلوی راهپله با خانم همسایه حرف میزد:
_ من نمیگم بازی نکنه؛ ولی دیگه ساعت ده شب، وقت داد زدن نیست. همین دیشب، من سه دفعه از خواب پریدم.
_ بله، چشم! حق با شماست. میبخشید… با اجازهتون.
معلم فراری
ششمین روز ماه رمضان است. چند ساعتی تا افطار مانده است. ابراهیم آرام و قرار ندارد. شده است اسفند روی آتش. خبرهایی که از پادگان به گوش رسیده، مردم را عصبانی کرده؛ چه رسد ابراهیم که مسئول آشپزخانهء همان پادگان است.
مردم میگویند: سرلشکر ناجی، روزه داران را با شلاق و بازداشت مجبور به روزهخواری میکند. او به زور در گلوی روزه داران آب میریزد.
ابراهیم هرچه فکر میکند، بیشتر عصبانی میشود؛ اما سعی میکند ناراحتیاش را از کربلایی و ننه نصرت مخفی کند. او بند پوتینهایش را محکم میبندد و ساکش را به دوش میاندازد و خداحافظی میکند. ننه نصرت باز هم میگوید: ” آخر ننه، چطور شد یک دفعه تصمیمات عوض شد؟ مگر نگفتی تا آخر ماه پیش ما میمانی؟”
ابراهیم میگوید: ” ننه، من مسئول آشپزخانه هستم. بچه های مردم میخواهند روزه بگیرند و کسی نیست برایشان سحری درست کند. درست است من اینجا تو راحتی و آسایش باشم، آنها رنج و عذاب بکشند؟”
– نه ننه، والله من راضی به ناراحتی کسی نیستم. برو، خدا به همراهت.
روزگار بوسه و خون
زهره میخندد. الیاس هم خندهاش میگیرد. زهره بلندتر میخندد؛ الیاس قهقهه میزند. زهره هم.
«این شاید کارت رو بسازه.»
زهره تکّۀ ترکش را میان هوا میرقصاند. خمپارهها ضرب میگیرند. تیرها کلیکی تمبک میزنند. ردّ سوراخ پهلوی الیاس مورمور میشود…
میرزا مقنی گورکن
میرزا از صدای افتادن وسایل با هولوولا از خواب پرید و با تعجب به اطراف نگاه کرد. متوجه صداهایی از پستو شد؛ خوابآلود و پریشان بهسمت صدا رفت، همین که به درگاه پستو رسید، گوهر را دید که در میان گردوخاک نشسته و خطنوشتهها و نقاشیهای دوران جوانیاش را با اشک در صندوقچه میریزد. میرزا سرفهای کرد:
«خوبی گوهر؟ کی اومدی؟».
گوهر به محض دیدن میرزا خشکش زد.
«چی شده خانداداش؟ خ.. خ خواب بد دیدی دوباره؟!».
«نه نترس، بد بیدار شدم!».
گوهر اشکش را پاک کرد و کمی خودش را جمعوجور کرد:
«ببخشید، نمیخواستم بیدارت کنم! لعنتی، النگوم به این پارچه گیر کرد…».
مه شکن
امروزه فضای مجازی بخش جدا نشدنی زندگی روزمره ما است ولی داستانهایی که درباره آن نوشته شده است بسیار محدود است. این کتاب داستانهای جذابی را روایت میکند که ارتباط مستقیم با فضای مجازی دارند.
داستانها روایتهایی جذاب دارند که خواننده با آنها احساس آشنایی میکند گاهی بخشی از اتفاقات را در زندگی روزمره تجربه کرده است. این کتاب روایتهایی جالب از آدمهای معمولی است. این کتاب داستانهایی پرهیجان و گاهی هولانگیز هم دارد.
ماه عسل در تیمارستان
آسمان باسخاوت تمام ستارههایش را به نمایش گذاشته بود. یونس منظرهای شبیه به آن را فقط در فیلمهای مستند دربارۀ فضا دیده بود. در داخل شهر محاصرهشده با لامپهای الکتریکی، سفرۀ پر از ستارۀ آسمان پشت پردهای از هالههای نور مصنوعی مخفی شده و بهچشم نمیآمدند.
ها؛ داستانهای مینیمال
تنهایی: مادرم که مُرد، پدرم خانهای خرید که زیرزمین داشت.
حافظ: وارث که به دنیا آمد، تمام ثروت به نامش شد. فرزندخوانده باید به یتیمخانه برمیگشت.
حالا مرد و زن پیر شدهاند و فرزندخوانده از آنها نگهداری میکند.
جاده: پسرعمویش او را از پدرش خواستگاری کرد. صبح نه خودش بود؛ نه چمدانش و نه باغبان.
نانآور: خانوادهای چهارنفره بودیم. تنها گاومان که مُرد، پدرم سهبرابرِ وقتیکه برادرم غرق شد، گریه کرد.