نمایش 9 24 36

برادر من

کشتی با کمک نمودارها، قطب‌نما و ستاره‌ها در حالِ پیشروی به سمت «پسمتِ» انگلستان بود و برادرم داشت وارد اقیانوس بیکران زندگی جدید در کشوری می‌شد که برای او کاملاً ناشاخته بود. به جز چند کودک که همراه

پدر و مادرشان بودند، محمدعلی کوچکترین مسافر کشتی بود. حضورِ این پسر شانزده ساله، آن هم بدون همراه و بدون سرپرست، در آن روزهای اوایل دهۀ  1980میلادی؛ یعنی زمانی که سفر به انگلیس یک اتّفاق غیرعادی در زندگی یک هندی به شمار می‌رفت، کنجکاوی بسیاری از همسفرانش را برانگیخته بود.

گرگ‌های جنگل ارگز

– به زمین افتاده بودم از سرما، دیگر نمی‌لرزیدم.

لزرم به خاطر گرگ‌ها بود.

نفس‌هایم تندتند شده بود.

با دهان باز نفس می‌کشیدم و بخار از دهانم خارج می‌شد.
– نفس عمیقی کشیدم و چشمم به بدنم افتاد. از وحشت عقب‌عقب رفتم، پشتم به دیواره‌ی غار خورد. فکر کردم مرده‌ام و در یک دنیای دیگر هستم. دست‌‌هایم و بدنم مثل یک گرگ شده است، فریاد می‌زنم صدایم مثل زوزه‌ی گرگ است. شنیده بودم آدم‌ها به خاطر گناهی که انجام داده‌اند به شکل حیوان هستند و فقط بعضی از آدم‌‌های خوب شکل حیوانی‌شان را می‌بینند. اما نمی‌توانست خواب باشد خدا را التماس می‌کردم که مرا از قیافه برزخی‌ام نجات دهد. با خودم گفتم: «چرا کاری به کار من ندارد و مرا حتماً وقتی بی‌هوش بودم کشان‌کشان به اینجا آوردند و از سرما نجات دادند.»

سفر آقای هوشنگ گرامی به آن سو و بازگشتش

آب و آبادی در اینجا از میان رفته است. امشاسپندان این سرزمین را رها کرده‌اند و دیوان از هر سو می‌تازند و شبانه به باغ‌ها و درختان می‌زنند. درختان سرمازده شده‌اند و این هفتمین سال است که میوه ندارند. مردم درخت‌ها را می‌برند و ناامید شده‌اند. فرمان والامقامان پیر شده و مردم از او دور شده‌اند. درهای عمارت را بسته و با کسی کاری ندارد. دیگر کسی توان ماندن ندارد و مردم به‌مرور از اینجا می‌روند.

نمایش معنا

نویسنده در این کتاب با بررسی سیر تطوّراندیشۀ انسانی و نقش اشکال گوناگون زبان در بیان آن، به تحلیل چگونگی پیوند معانی هستی شناختی روایات رمزی با زبان نمایش و بازتاب آن در شیوۀ اجرای نمایش های آیینی شرق می پردازد، تا ضمن بررسی استمرار و وجوه اشتراک این معانی در متون رمزی، فرهنگ تصویری و اشکال آیینی نمایش در فلات فرهنگی ایران زمین، به کسب شیوه ای کاربردی برای اقتباس، نمایشی کردن و اجرای روایات داستانیِ نمادین و رمزی ادبیات فارسی نائل آید.

روایت ایرانی (شماره سوّم)

همه آنچه درباره متون کهن فارسی، حماسه، اسطوره و نقشش در داستان امروز باید بدانید

روایت ایرانی (شماره دوّم)

همه آنچه درباره متون کهن فارسی، حماسه، اسطوره و نقشش در داستان امروز باید بدانید

روایت ایرانی (شماره اوّل)

همه آنچه درباره متون کهن فارسی، حماسه، اسطوره و نقشش در داستان امروز باید بدانید

روایت ایرانی (پیش شماره اول)

همه آنچه درباره متون کهن فارسی، حماسه، اسطوره و نقشش در داستان امروز باید بدانید

دوران داوری

محوریت زندگی‌نامۀ فیلسوفان ایرانی است. آنچه در روزهایی که یک‌سره مشغول نوشتن این مجموعه بودم، مدّنظر داشتم، چیزی میانِ نظر و عمل بود. حتّی علاقه داشتم وزنۀ عمل در آن سنگین‌تر نیز باشد تا خوانندۀ ایرانی، ورای روحیۀ مخفی‌کارانه و محافظه‌کارانه‌ای که به آن عادت کرده، بی‌پرده با پراهمیت‌ترین متفکّرانِ معاصرِ خود آشنا شود. دوست نداشتم در پایان کار، چیزی فراهم آمده باشد که همچون زندگی‌نامۀ خودنوشت «جان استورات‌میل»، چنان پیراسته از احساسات باشد که بشود آن را همچون یک رسالۀ نطری خواند! با این پیش‌درآمد شما را به‌تدریج دعوت به خواندن کتاب زندگانی سه فیلسوف ایران می‌کنم.

پژواک‌هایی از سوی مرده

جولیا مادر ینس است؛ پسربچه‌ای که سال‌ها قبل وقتی پنج‌ساله بوده، از خانۀ پدربزرگش برای بازی بیرون رفته و دیگر باز نگشته است و هیچ‌وقت حتّی جسدش هم پیدا نشده است. جولیا با پدرش گرلاف به‌خاطر همین مسئله روابط سردی دارد؛ زیرا معتقد است او مراقب ینس نبوده است. بعد از سال‌ها یک لنگه صندل ینس با پست به دست گرلاف می‌رسد که حالا هشتادساله است و در خانۀ سالمندان به‎سر می‌برد. جولیا به اصرار پدرش به شهر ساحلی و خانۀ پدری‌اش می‌رود تا معمّای صندل را پیگیری کنند.

طلسم قلعه اسیرآباد

صبح با صدای نعره‌های آقاجان از خواب بیدار شدم. وسط یک خواب رؤیایی بودم؛ وسط یک قصر باشکوه. داشتم به‌سمت دختری قدم برمی‌داشتم. دختر شبیه ماه بود. منتظر بود بروم که بهرام هم وارد خوابم شد. بعد آقاجان فریاد کشید. دختر داشت محو می‌شد که بهرام شروع کرد به خندیدن. دختر محو شده بود. صدای فریادهای آقاجان می‌آمد. آقاجان به سرش می‌کوفت و توی حیاط مه‌گرفته می‌دوید. مهندس نبود. آقای مهندس انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین.