قانقاریا
قانقاریا رمانی سورئال است که در جامعهاش مجازات گناه نه زندان است نه اعدام! بلکه مجازاتش گندیدن قلب و تخلیه قلب متعفّن است. در این اجتماع وکیل پاکی زندگی میکند که به عنوان اولین وکیل و سپس قاضی قلبدار تلاش بزرگ و ارزشمندی را آغاز میکند اما او نیز دچار لغزش میشود که…
شنبه عزیز
عشق پسر مسلمان به دختر یهودی، یک عاشقانۀ آرام از دو جوان است که در یکی از محلات اصفهانِ دهۀ سی زندگی میکنند. دوستی و رفاقت و آدمهایی که تا پای جان پایبند به رفاقت خود هستند، یادآور سنّتهای فراموششده است.
تب خشکسالی
باغها و دشتها که خشکیدند، باغداران و زمینداران هم دلسرد شدند. دل از باغ و زمین خود کندند و راهی دیار غربت شدند. هرکسی بهسویی و شهری رفت تا نان برای سفرۀ خانوادهشان بیاورد. خیلیها هم زن و بچهشان را برداشتند و باهم راهی دیار غربت شدند.
کارآموز سرخ
- داستان زندگی اوله، داستان شوق، بدبیاری، اوج گرفتن دوباره و عزم و اراده است. داستان مردی با ایمان بیپایان که آنقدر باهوش هست تا بپذیرد بدوبیراهها و انتقادهای شدیدی که نسبت به کمتجربگی و خامیاش میشود، گاه حقیقت ماجراست.
ناصرالدین شاه یخ کرده
میگفتند اوّلش یک كورک ریزهمیزه زده بوده روی كتفش. از همین كورکهایی كه هر روز میزند به اینور و آنورمان كه اصلاً نگاهش هم نمیكنیم كه نمیفهمیم چطور شد و كِی خوب شد و رفت پی كارش. از همینها بوده. بعد دهپانزده روزی كه میگذرد، میبیند كه شده قد یک فندق؛ اما درد نداشته. آن بیچاره هم فكر میكرده دارد سر باز میكند كه خوب بشود؛ اما یک هفتۀ دیگر هم میگذرد و میشود اندازۀ یک گردو.
عروس ورزشگاه ژرلان
جمعیت حلقه بسته بودند پشت خانۀ جنزدۀ کوچۀ پروین. زنها با پر چارقد دهن و دماغشان را گرفته بودند و مردها با دود سیگار بوی تعفّن را از خودشان دور میکردند. آمبولانس که آمد، حلقه بزرگتر شد. اهالی کنار رفتند و به پرستارها کوچه دادند. مأمورها، دوباره با مردهای سفیدپوش رفتند توی خانه و خیلی زود زن را نایلونپیچ و روی بلانکارد بیرون آوردند.
دختر آب
آناهید از این سفر ناراضی است. او که به خاطر صورت کک و مکی و موهای زرد خودش را زشت میداند از دایی میشنود در گذشته چشمه ای بوده که دخترها وقتی از آبش می آشامیدن زیبا می شدن و تا چهل روز هر دعایی می کردن بر آورده می شده.
مرز روشنان
رگا شهری در جنوب کوه بلند دماوند بود. پنج دروازۀ بزرگ در پنج جهت مختلف داشت که هرکدام از آنها به یک راه اصلی باز میشد. در میان دروازهها مازن از همه قدیمیتر بود و بر روی آن مار بزرگی به شکل برجسته هک شده بود… هنوز شب فرا نرسیده بود که بویی بد و خفهکننده در هوا بلند شد…
خرده روایتهایی از پشت خاکریز بیمارستان ها
نغمه تب زیاد داشت و تنگی نفس. ترسیده بود. ترس و نگرانیاش بهخاطر خودش نبود؛ بهخاطر بچهای بود که توی شکمش نفس میکشید. روزها و شبها با او زندگی کرده بود؛ حدود پنج ماه و خردهای. نغمه اکسیژن میگرفت؛ ولی…
عتیقه های سرگردان
خود را از قید چند میخ قدیمی و کهنه و اسارت دیوار جدا کرد و آزاد شد. حالا رها بود. دلش میخواست کمی بینظم و بیقاعده باشد و از زندگیاش لذّت ببرد. از اعلان و نشاندادن زمان خسته شده بود. دلش آزادی میخواست؛ شاید کمی بیقیدی. بقچهاش را به بغل زد و با دوستانش راهی شد.
شهر ماردوشان1: بیدرفش جادو
بیدرفش جادو
میان کوههایی که فریدون هر بار از آنها بالا رفته و زنی یا مردی را دیده که در آن زندگی میکند، کوهی است که همیشه فریدون منتظر بود استادش به آن اشاره کند و به او راه پیداکردن مرد یا زن جوان یا سالخوردۀ دانای آن کوه را یاد بدهد؛ اما در این سه سال استادش از تمام آن یازده کوه دیگر حرف زده و از این کوه چیزی نگفته…
سرمههایی از باروت
عاملیت زنان، رهبری و واکنش زنان به تروریسم
رسانهها اغلب زنان را بهعنوان افرادی که در موقعیت عملیاتهای تروریستی گیر افتادهاند، نه بهعنوان طرفدار عملیات تروریستی بلکه به شکل ناظر و یا قربانی تروریسم بهتصویر میکشد. وقتی میخواهیم دربارهٔ زنان اسامه بنلادن صحبت کنیم، اغلب همهٔ آنها و کودکانشان را در یک کفهٔ ترازو گذاشته و آنان را متأثر از تروریسم و نه مرتبط با تروریسم میدانیم.